خوبتر است حال زنی در صبحی با لکههای نور
شاید اگر قابلیت فتوسنتز در سلولهای من بود یکی از آن درختهای پر شاخوبرگی میشدم که خدایشان آفتاب است و نور برایشان محل عبادت. میان دو لحظه که انگار ابدیت آنها را از هم جدا میکند، درخشش آفتاب بر لبهی استکان چای، روزنی است به فکرهای شناورِ مطبوع. نور امکانی ماورایی است در جهانی که محسن راستانی میگوید خاکستری است، در میانهی تیرگی و روشنایی.
همیشه تکهتکههای نور به خلوتِ صبحگاهیام در آشپزخانهی کوچک شکلی باشکوه میدهد. حتا میتوانم به جای گیاهِ وابسته به آفتاب، غبار شناور در ستونی از نور باشم که دیگر حجمی از سایههای انبوه را در خود ندارد، یا میتوانم زنی باشم که از میان تمام جهان، تنها عطر چای و نورِ صبح را به خلوتاش دعوت میکند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۹/۲۴ ساعت توسط میس راوی