خداحافظ بابابزرگ
دلمان برات تنگ است. تا همیشه. مطمئنایم حتا اگر مثل خودت آلزایمر بگیریم باز هم تو آنقدر در حافظهی بلندمدتمان حضور داری که محال است فراموش کنیم که تو، عزیزِ همهی ما بودی. و ما هر کدام به اندازهی خودمان برای تو عزیز بودهایم. شاید یکی مثل دخترت فاطمه، عزیزتر بوده باشد ولی همهمان را دوست داشتی. همین جمعهای که گذشت دوباره همه مثل آن سالها که میتوانستی حیاط را آبپاشی کنی و حتا گاهی غذایی بپزی و بعد پیش از اذان ظهر، قرآن خواندن را شروع کنی، دور هم جمع شدند. هیچکس باورش نمیشد که تو نبودی. ناگهان نبود اما برای همهمان ناگهانی بود.
کاش یکجوری به یکیمان خبر میدادی که آنور حالت بهتر از همهی این سالهای اخیر است. یکجوری به یکیمان میگفتی که اندوه نبودنت، با وجود آنکه همهیمان به اندازهی تمامِ عمرمان تو را در کنار خودمان داشتهایم، باید یکجوری التیام پیدا کند. ما در تمام لحظههایی که برای تو سوگواری کردیم، فقط دنبال تسکین خودمان بودیم تا شاید زخم فقدانت با دوای اشک روبهراه شود، ولی راستش را بخواهی همهمان هنوز داریم سراغت را از اشیاء خانه میگیریم. هنوز داریم از خودمان میپرسیم که واقعاً نیستی؟ هربار که از خانهات میرویم منتظریم قرآن را روی سرمان بگیری و بگویی که هفت تا قل هو الله بخوانیم. بگویی که خداحافظ، به سلامت. حالا اما نوبتِ ماست که ازت خداحافظی کنیم، برای همیشه.