این‌که چشم‌هام ضعیف‌تر شده‌اند برای این نیست که مدت‌هاست هیچ گنجشکی از کنار پای‌ام نپریده و هیچ‌کدام از زبان‌گنجشک‌ها به بهانه‌ی پناه دادن به پرندگان اهلی برای‌ام شاخه تکان نداده‌اند؟ این‌که وقتی همین دورِ نزدیک را مات و محو می‌بینم به این دلیل نیست که تو همواره دور بوده‌ای و نزدیکی‌هات مثل بارشِ برف در این سال‌های اخیر، کوتاه و ناچیز بوده؟ پیشنهاد سر زدن به یکی از آن اپتومتریست‌های مانتو سفید پوشیده و موها را یک‌وری شانه‌زده به درد من نمی‌خورد. باید گنجشکی باشد و تخیّلی و باز آدم هوایِ اقیانوس‌های آشنا به سرش بیفتد. باید باز بوی گُل کاشی از دیوارهای هر عمارت کهنه‌ای به مشام برسد، باید باز باران‌های تند و ملایم باشد که آدم میان دو سطح خودش، درون و برون، عمیق و رقیق، برود و بازگردد. همین رجعت خودش نوری است به چشم، شوری است به دل.