از میان تمام بافههای تو
تخیّل محبوبم؛ اگر میشود چند چیز را همین حالا از قلم بینداز. برای تو نباید کار سختی باشد، با آنهمه امکاناتی که در ذهنم برای خودت ردیف کردهای. مثلاً آن خانهی روستایی که کنارش یک باغ سیب کوچک دارد و یک نردبان باریک به تنهی یکی از درختهاش تکیه دادهای، آن را فوت کن تا غبارش توی هوا محو شود. یا خیابان چهارباغ را با تمام قشنگیها و سبزیهاش و آن تصویرهای دروغکی از اتفاقات، مکانها یا آدمهایی که هیچوقت آنطور که تو میخواستی، نیستند. تقصیر آنها نیست، تقصیر توست که هیچوقت خدا به وقت ساختن و بافتن حتا یک سر سوزن واقعیت را در نظر نمیگیری.
آن ببر بدبختی که همیشه نشاندهای کنج قفس و تازگیها دربارهاش نوشتهای که؛ «من ببر اگر بودم، از آن نسل رو به انقراض، تمام روز و تمام شب، دراز میکشیدم روی صخرهای مشرف به آسمان بیانتها و به سایهی میلههای قفس خیره میشدم که چهطور پس میرود هر روز و پیش میآید روز دیگر.» زنجیرش را باز کن و بگذار برود، شاید نمودار ببرهای باقیمانده در بیابانهایمان را کمی بالا کشید. دیوار شیخلطفالله را هم که قاب گرفتهای و فکر کردهای ارثیهی پدریات بوده، به سازمان میراث فرهنگی برگردان. راستش میل شدیدی دارم که تمام دیوانگیهام را به همین پیچپیچها و نقوش درهم نسبت بدهم.
تخیّل محبوبم؛ مخصوصاً این خصلتم را دوست بدار که بسیارگریندهام و از میان تمام بافههای تو، همانهایی را برگزیدهام که بیشتر موجب گریستنم میشود.