آقای.هـ گفت یه‌کم یللی‌تللی کن، گفت مثل تاب خوردن توی نَنو. بعدش بلند خندید و من به رها خندیدنش حسودیم شد و خزیدم توی آن شبی که کوچه‌ی سرد ‌و‌ تاریک‌مان را پیاده می‌آمدم و از بس سرد‌ و تاریک بود خودم را بغل کردم و رها گریه کردم بلند و کسی نبود که به گریه کردنم حسودیش بشود. آقای.هـ پرسید زیاد فکر می‌کنم؟ گفت ذهنم لذت می‌برد از راویِ اول شخص. بهش نگفتم که کودکی‌هام نقش‌ام راوی بود، با تور اکلیل‌دار و دامن چین‌واچین. فقط گفتم شاید.

 

دوستم گفت هیچ دیوانه‌ای که از مرگ می‌ترسد، کارت اهدای اعضاء نمی‌گیرد و من نمی‌توانستم به‌ش بفهمانم که این‌دوتا ربطی به‌هم ندارند چون من، هم از مرگ می‌ترسم و هم بلد نیستم حرف بزنم. کاش زنی بودم که سرایستگاه بقچه‌ی حرف‌هاش را باز کرد، کلمه‌به‌کلمه لقمه گرفت برام. بعد نفس کشید، عمیق. بقچه‌ی سبک‌شده‌اش را برداشت و رفت. فکر کردم آدم باید همین‌طوری برود، مثل قاصدکی در باد و بعد تو سرریز شدی در ذهنم، انگار خواستی برات بنویسم که چه‌طور معنی ساده‌ی اسم تو خوش‌بختم می‌کند؛

 

برات بنویسم که چه‌قدر، بنویسم که دلم تنگ، بنویسم که شده، بنویسم که یادت هست کلمه‌هایی که توی نامه‌هات این‌جا و آن‌جا، تکه‌تکه و چسبیده به‌هم برام نوشته بودی؟ دلم می‌خواهد دوباره نشسته باشیم روی نیمکت پارک و همان‌طور که سایه‌های‌مان آن پشت همدیگر را بغل کرده‌اند نوبتی حافظ بخوانیم. ازت بپرسم من چرا این‌طوری شدم سپید؟ که هی حرف‌هام گوله می‌شوند و تا لب‌هام را باز کنم ذوب، ذوب می‌شوند. بنویسم برات که دیگر خنیاگر سهیل نفیسی با صدای سهیل نفیسی نمی‌چسبد. اگر کارفرمام ببیند دارم چی می‌نویسم، بگوید من ساعت‌های حضورت را توی حق‌زحمه‌ی کوفتی‌ات محاسبه می‌کنم. خیره‌اش می‌شوم، لب‌هام از هم باز نشوند که بخواهم چیزی بگویم، بلد نباشم حرف بزنم. بلد نباشم که بگویم برو به جهنم. فقط بگذارم ذهنم با اسم تو تاب بخورد، تاب، تاب، تاب.

 

*من و تو/ کنار هم/ بر نیمکتی در پارک/ سایه‌هامان/ آن پشت/ همدیگر را بغل می‌کنند. «جلیل صفربیگی»