من را که میشناسی؟ همان لکهی آبیام بر ضمیر این روزگار.
یک. نمیشود آدم هم کار نکند و هم پول داشته باشد؟ نمیشود آدم بابای خیلی پولداری داشته باشد و لازم نباشد که برای خریدن یک دوربین اینقدر صبر کند و آخرش دوربین را که خرید احساس گناه داشته باشد و هی از دوربین معذرتخواهی کند که نکند من لیاقت تو را نداشته باشم؟ نمیشود آدم از بچگی آرزوی کاش دستم توی جیب خودم باشد و روی پای خودم بایستم را نداشته باشد که وقتی بزرگ شد و دستش رفت توی جیب خودش به چیز بیفتد و بفهمد چهقدر آرزوهای بچگی چرت و مسخرهاند و نباید برآورده شوند تا حالت فانتزی و قشنگشان بههم بخورد.
نمیشود آدم کار نکند و شبها قوز نکند روی کیبورد تا یک گزارش هزار کلمهای بنویسد و توی هر کلمه، چند میلیلیتر از جانش دربیاید. من حتا نمیتوانم به اندازهی خواهرم روزی دوازده ساعت کار کنم تا بتوانم هر ماه بروم سولار و عطر دیور بزنم و لباسهای اَبِر و دیزل و بنتون بپوشم چون بنیهی من با اینهمه ساعت کار کردن جور در نمیآید و همان وسطها وامیروم و مثل خواهرم انگیزههای اینمدلی ندارم. احتمالاً آنوقت که بنیه و قوای جسمانی را تقسیم میکردند من بهشدت توی صف تخیّل بودهام.
دو. حالا که دیگر نیمی از تمام رؤیاهایمان به خواب زمستانی رفتهاند بیا رؤیاهای تازهای بسازیم. مثلاً من از خوابیدنت عکس بگیرم و تو هی بگو برات بخندم. مثلاً من بخواهم با همین لنز هجده-پنجاهوپنج اشتیاق دستهام را عکس کنم. صورتت وقتی اسمم را صدا میکنی چهطوری میشود؟ وقتی ازم میپرسی بانو صدات کنم یا خانوم میشود ازت عکس بگیرم؟ باید لنز واید داشته باشم که همهی مهربانیهات عکس بشود و تازه آنوقت بوی یاسها را چهکار کنم؟ اگر خوابت برد و من رفته بودم، نکند منرا گم کنی، یادت برود من همان لکهی آبیام که تلخآبی میشود گاهی.
*سعی کنید با تفاوت زیادِ یک و دو کنار بیایید. متشکرم.
*هی دختری که برام زنبق بنفش کاغذی فرستادی، اینجا را میخوانی هنوز؟
*نشر مرکز دورهی پنج جلدی هزارویکشب را با ترجمهی تازهای از ابراهیم اقلیدی چاپ کرده که گمانم نسبت به باقی نسخهها بهتر باشد و اگر بدانید چه کیفی دارد خواندنش.