چه بوسههای بسیاری که گم میشوند هر روز
من روبهروی آینهام، خواهرم کنار من. همانطور که کمکم لبهام گلبهی میشوند، خواهرم مارک رژلب را میخواند و میگوید «2000 kisses» یعنی میشود با این رژلب دو هزار تا بوسه داد بیآنکه رنگ لبهات برود. میخواهم بپرسم تو فاصلهها را میشناسی؟ نیمفاصلهها را چی؟ اما یاد افسانهی دختری میافتم که در هیچ قالبی جا نمیشد. هی میرفت از این شکل به شکل دیگری اما هیچوقت خودش نبود. گنجشک میشد؛ از خاکستری هوای پاییزی کوچ میکرد به زیرطاقی خانههای ویلایی، باز میرفت توی قالب ماهیها، سرد و لغزنده. از فلسهای ظریفش میخزید در قالب درخت کاج. روحاش درد میگرفت، ریشریش میشد، بافتهای چوبیاش مثل لولای در زنگزدهای قیژقیژ صدا میکرد. میرفت. باز میرفت. صندلی ایستگاه مترو، آویزهای رنگی اتاق نوزادان، کلاه پشمی پیرمردها، حتا سیب قرمز پلاسیدهای شده بود اما خودش نبود.
عاصی و خسته شده بود که خدای رازها بهش گفت؛ «روح تو در اسارت دو هزار بوسه است. بوسههات را بده به پسر اقیانوسهای ناآرام تا خودت شوی.» دختر در قالب پریدریایی درآمد. شنا کرد تا پسر را پیدا کند. میدانم که همهی اینها را از خودم درآوردهام اما خبر ندارم دختره بالاخره پسر اقیانوسهای ناآرام را پیدا کرد یا نه. میدانم توی این دنیا پیدا کردن چه سخت است و گم شدن چه آسان. شاید دختره ترجیح داده پریدریایی بماند، ترسیده خودِ واقعیاش بهتر از پریدریایی بودن، نباشد. شاید دوتا اقیانوس گریه کرده تا دل پسره بهرحم آمده و روحش را بیهیچ بوسهای آزاده کرده. سرنوشت دختره توی تخیّل من گم میشود و من هر روز با خیالهام چند درجه دروغگوتر میشوم، مرزها را فراموش میکنم و یادم میرود چی واقعی بوده و چی توی سرم اتفاق افتاده. خواهرم به تصویرم توی آینه نگاه میکند: «خیلی بهت میآد». فکر نمیکنم بهاینکه آینهها هم فریبکارند، گونهاش را میبوسم بی آنکه رنگ لبهام کمرنگتر شوند.
*ملیحه چگینی؛ توهین کردن روش سادهی آدمهای کمشعور است برای نمایش حقارتشان. زشتی زبان و ذهن آنها نباید قشنگیهایی را خراب کند که ما بهش نیاز داریم. دلت براشان بسوزد، براشان از خدا شفای عقل بخواه ولی عصبانی نشو. بگذار و بگذر. ببین! باز هم حرفهام دارند توی گلوم سکوت میشوند گُلگُلی :*
*اگر روزی ناپدید شدم، فکر نکنید بلایی سر خودم آوردهام، مطمئن باشید که در خیالهام غرق شدهام، برای همیشه. :|