زندگیهایی که زندگیشان نکردم
شغلم رو عوض کنم، برم تو یه آشپزخونه که مجوز بهداشتش در حال باطل شدنه کار بگیرم. مسئول آشپزخونه هر صبح یه جعبه پیاز جلوم بذاره، شایدم جعبه رو هُل بده طرفم. منم قوز کنم رو جعبهی پیاز و حین پوست کندن به آهنگای خالتوری گوش بدم که از اسپیکر گوشی مسئول آشپزخونه میآد.
قبلازظهر آشپزه پیداش بشه. قیافهش باید شبیه کارفرمای عوضیِ سابقم باشه که پشت صندلیم ایستاد و طوری خودش رو خم کرد که بازوش رو بماله بهم و ازم پرسید: «اسمت کوچیکت چی بود خانومی؟» ایندفعه ولی مشمئز نمیشم. یه آشپز باهاس خیلی متشخص باشه که با کارگر جزءش اینطوری صحبت کنه. خرد کردن پیازا که تموم شد، برم بایستم پای سینک و اونقدر ظرف بشورم که بوی کباب بپیچه زیر بینیم و آشپزه بهم چشمک بزنه که ببین چه کارم رو بلدم. من ولی حواسم به ظرفای تلنبار شدهم باشه، اصلاً همهی دغدغهی زندگیم اونهمه ظرفی باشه که آدمای شب قبل توش چلوکباب خوردن و بعد هر قُلپ پپسی بادگلو زدن.
اصلاً هیچ درکی از اندوه نداشته باشم، اصلاً فکر نکنم که دلم میخواد برم سیبری و دُرناهای تاجقرمز رو ببینم که هی گردن باریکشون رو بهطرف آسمون میگیرن و آواز میخونن. اصلاً به فکرم خطور نکنه که یه اتاقی هست با دیوارای نیمهشیشهای تو یه ادارهی بزرگ که یه شمایلی از من بعضی صبحهاش رو اونجا ظهر میکنه و توی ماگ همکارش چای میخوره که روش یه زن چینی در حال رقصیدنه. معلومه منِ ظرفشوری که از چشمک آشپزه رنگبهرنگ میشم نمیفهمم زمان تو دنیای چینیها خیلیخیلی آهسته پیش میره واسه همینه که هر کسی نمیتونه رقصیدن زن چینی رو ببینه. بهجاش میدواَم تو دستشویی که هم بوی فاضلاب میده هم کباب و تو آینهی کدری که جیوههاش جابهجا پریده صورت خودم رو میبینم و نمیبینم. مقنعهام رو بالا میزنم و اصلاً نمیفهمم که چهقد بوی پیاز میدم، اونقدی بوی پیاز میدم که محاله آشپزه بعد از رفتنم حتا یهبار دیگه بهم فکر کرده باشه.