خوش‌حالی باز شدن درهای مترو است و هجوم آدم‌هايی كه در جهت عكس‌مان پياده می‌شوند و من می‌ايستم روبه‌روت و حس می‌كنم اين لحظه را بايد قاب بگيرم توی ذهنم. هول می‌كنم، حالا كه ايستاده‌ايم و دست‌های‌مان آويزان ميله‌های مترواند چی بهت بگويم؟ كدام حرف نگفته و كدام سوال نپرسيده را؟ كاش نرسيم اصلاً. می‌پرسم چندتا ايستگاه ديگر بايد پياده شويم؟ از خودم می‌پرسم نگاهت كنم يا حرف بزنم؟ آن‌موقع چی می‌خواستم بگويم كه يادم رفت؟ وقت غذا خوردن چی از پنجره ديدم كه گذاشتم سر فرصت برات تعريف كنم؟ يادم نمی‌آيد. و بعد ناگهان درها باز می‌شوند و اين‌بار ما هم بايد همراه بقيه هجوم ببريم به تاريكی زيرگذرها.

 

خوش‌حالی همين‌قدر كوتاه است اما اميد می‌دهد به آدم. شايد هم اميد است كه شادی را می‌زايد، شايد هر دو خواهر و برادری‌اند كه هماغوشی‌شان حال آدم را خوب می‌كند. حتا اگر خيلی هم روشن و براق نباشند. شايد هم مثل پسره توی فيلم كه می‌گفت آی دونت مايند د پين، ايتس د هوپ دَت كيل می، من‌هم آخرش بميرم از دست این برادر بدقلق. فقط می‌دانم خيلی كار سختی است برای من، برای خيلی‌های شبيه‌ من، اميدواری و خوش‌حال بودن سخت‌تر از دست گرفتن تيشه و رفتن به بيستون است. سخت‌تر از دم‌غروب بغض کردن با صدای ابی و مهستی است. سخت‌تر از سردردهای سینوزیتی و سرفه‌های پی‌درپی است.

 

خوش‌حالی شاید مثل استعداد نواختن پیانو باشد که بعضی‌ها ندارند. آن‌ها بی‌تقصیرند، حتا اگر انگشت‌های کشیده‌ای داشته باشند و هوس فشردن کلاویه‌های سیاه و سفید به سرشان بیفتد گاهی. اما دوباره فکر می‌کنم به مترو، به صندلی‌های آبی‌ و آدم‌های خواب‌آلود و خسته‌اش و به خودم می‌توپم؛ «یا خوش‌حال باش يا بمير».

 

*پست قبل؛ تمرین نقد.