زندان می‌تواند نماد دنیایی باشد لبریز از تاریکی که تمام ما را احاطه کرده و شکل نیم‌دایره‌ای آن که به سقفی «گنبدی» می‌رسد نمادی از کشش به سوی روشنگری و کمال. این نیم‌دایره در انتها به روزنه‌ای در سقف می‌رسد که راوی، تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم با گشوده شدن دریچه‌اش جگواری را در آن سوی‌اش می‌بیند. جگوار را من نمادی می‌بينم از واسطه‌ای ميان راوی و آن چه در جست‌وجوی آن است چرا كه او از طريق طرح پيچيده‌ نقوش در هم جگوار است كه به لحظه‌ی شهود می‌رسد. راوی در ابتدا خود را به دست تقدير سپرده بود؛ «ديگر شمار سال‌هايی را كه در ظلمت گذرانده‌ام نمی‌دانم. ديگر كاری ازم ساخته نيست جز اين‌كه در حالت مرگ انتظار پايانی را بكشم كه خدايان برايم مقدر كرده‌اند...». اما راوی نيرويی عظيم دارد كه می‌تواند او را به رهايی برساند، راوی جست‌وجوگری است كه حتا در زندان تاريک دنيا هم با محدوديت‌های جسمانی و مكانی، تلاش می‌كند به راز هستی دست يابد. و بعد به آن لحظه‌ای نزديک می‌شود كه می‌تواند بر ورای هر پديده دست يابد، خودش احوالش را اين‌گونه توصيف مي‌كند؛‌ «مسافر قبل از ديدن دريا جوششی در خونش احساس می‌كند.» راوی خودش را مسافر معرفی می‌کند که با «سالک» هم‌معنی است، او خودش را آخرین راهب خدا می‌داند و به اعتبار آخرین راهب خدا بودن شایستگی کشف رمز خداوند را در خود احساس می‌کند. راوی در تمام هستی نظر می‌کند تا به خودش برسد و به واسطه‌ی الهی‌اش؛ جگوار. راوی وارد مسیر سلوک و طریقت می‌شود که این نیز به سادگی نیست و با رنج همراه است اما او «چيزی از خستگی و رنجش نمی‌گويد.»

 

راوی به مفهوم وحدت در هستی می‌رسد و در مسیر سلوک پیش‌تر می‌رود وقتی به این جمله می‌رسد که؛‌ «فکر کردم خدا باید یک کلمه بگوید و این کلمه شامل تمامیت باشد.»

تازگی‌ها که خواندن فیه‌مافیه را شروع کرده‌ام به جمله‌ای رسیدم که دور از احوال تسیناکان نیست؛ «آدمی عظيم چيزست. در وی همه‌چيز مكتوب است. حجب و ظلمات نمی‌گذارد كه او آن علم را در خود بخواند. حجب و ظلمات اين مشغولی‌های گوناگون است و تدبيرهای گوناگون دنيا و آرزوهای گوناگون. با اين همه كه در ظلمات است و محجوب پرده‌هاست هم چيزی می‌خواند و از آن واقف است. بنگر كه چون اين ظلمات و حجب برخيزد چه سان واقف گردد و از خود چه علم‌ها پيدا كند.» این‌گونه است که تسیناکان نوشته‌ی خداوند را می‌خواند و به آن دست پیدا می‌کند. او به مرحله‌ی فنا می‌رسد و از خودش رها می‌شود طوری که دیگر تسیناکان را به خاطر نمی‌آورد و جهان مادی در نظرش بی‌اهمیت و پست می‌شود. دانه‌های شن می‌توانند نمادی باشند از تمام تعلقاتی که دست‌وپای آدم‌ها را در زندان دنیا می‌بندند اما تنها افراد کمی مانند راوی وجود دارند که با پرتوی نوری بیدار می‌شوند و به روشنایی می‌رسند؛‌ «در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود...» اما نکته‌ای که به برام جالب آمد تعداد کلمات و تعداد هجاهای آن رمز است؛ چهارده کلمه و چهل هجا.  

 

در نمادشناسی اعداد، چهارده (جدا از معنایی که مسلمانان براش قائل‌اند) نمادی از تلاش برای رسیدن به پیروزی است و براساس انجیل فاصله‌ی آدم تا عیسی چهارده نسل بوده است. و چهل نماد رسیدن به تعالی و کمال است. با توجه به این‌که راوی خودش را آخرین راهب معرفی کرده، گنجاندن تعمدی این اعداد از سوی بورخس محتمل به‌نظر می‌رسد.

 

شاید خواندن این متن نه به عنوان یک داستان که به شکل متنی نمادین ذهن خواننده را درگیر کند اما من هنوز نمی‌توانم بهش بگویم داستان. نمی‌توانم بگویم که خواندنش راحت و لذت‌بخش است و حتا دلم بخواهد سراغ باقی داستان‌های بورخس بروم. داستان هر نویسنده‌ای برآمده از دنیای ذهنی اوست و دنیای درون بورخس متنی می‌سازد که رمزآمیز و آمیخته با نمادهای مستقیم است.

 

*تمرین نقد. [داستان نوشته خداوند]