قبیله‌ی سرخپوستی‌ای که من بهش تعلق دارم آیین تشرف ویژه‌ای دارد که به رکاب‌زدن مکرر پدال‌های دوچرخه مربوط است. نوآموز باید ساعات طولانی سوار بر دوچرخه مراقبه کند تا شاید از طرف قبیله برای آداب‌ورسوم سرخپوستی پذیرفته شود. پس باید تعادل باریک خودم را حفظ ‌کنم، شاید حتا بتوانم همراه با رکاب‌زدن در تاریکی کوچه‌ها حوالی درخت‌های کاج به‌دنبال مخروط‌ها باشم تا به کلکسیون سی‌ونه‌تایی‌ام اضافه کنم. لطفی ندارد که بگویم قبیله‌ی سرخپوستی‌ام حدومرزی برای فکرهایی که به سرم می‌آیند تعیین نکرده و نوآموزی مثل من به‌جای خلسه‌های آرامش‌بخش به این فکر می‌کند که چرا دوستی‌هاش رو به زوال‌اند؟ از پاییز گذشته چندتا رابطه را از دست داده‌؟ چندتای دیگر قرار است از دست برود؟

 

گمان نمی‌کنم هیچ‌وقت عضو رسمی هیچ قبیله‌ای بشوم. هیچ‌جای دنیا، هیچ‌کس توی دنیا در طولانی‌مدت آدمی به سستی من را نمی‌خواهد، در هیچ‌ موضوعی به اندازه‌ی فرورفتن در خود ثابت‌قدم نبوده‌ام و همین‌طوری رابطه‌هام را از دست داده‌ام، حواسم پرت شده از دوستی‌هام، البته توی شکل بیرونی‌اش بی‌معرفتی است نه حواس‌پرتی. یاد تکستی می‌افتم که تا اواخر اردیبهشت روی گوشی‌ام بود؛ «بالاخره یه روز تنهای‌تنها می‌شی و حتا ظاهری هم کسی دور و برت نیست». اگر این پیشگویی به واقعیت بپیوندند، چه بلایی سر یک راوی تنهای‌تنها می‌آید؟

 

همین‌جا کلی پیغام دوستانه و عاشقانه دارم که اولین‌قدم‌ها برای نزدیک شدن به من‌اند اما نگارندگان این پیغام‌ها نمی‌دانند که گام‌های بعدی چه سخت می‌شود برای‌شان، آن وقت است که خودم جلوی نزدیک‌تر شدن‌شان را می‌گیرم. پاییز سال گذشته صمیمی‌ترین دوستم از من پرسید: «تو چی‌کار کردی برای من؟» و من جوابی نداشتم به‌ش بدهم، هنوز هم ندارم. انگار همیشه کم‌تر از آن بوده‌ام که باید می‌بودم. بدبختی کوچکی نیست که آدم توی برقراری رابطه این‌قدر ضعیف باشد. آن‌وقت چه‌کاری ازم برمی‌آید جز خیال‌بافی‌ درباره‌ی آیین تشرف قبیله‌ی سرخپوستی‌ام و فکر نکردن به این‌که چه‌قدر جمعیت آدم‌های واقعی درونم کم است، خیلی کم‌تر از تعداد آدم‌های یک قبیله‌ی سخت‌گیر.

 

*توی فیدیبو زیر عنوان «ژرمینالِ» امیل زولا قرمز نوشته‌شده؛ هدیه. و این اتفاق دقیقاً مثل یادآوری یک لحظه‌ی دوستانه است. شما هم مثل نسرینا از دوستان‌تان بخواهید برای‌تان از فیدیبو کتاب هدیه بگیرند.