«ملوان؛ این تابستان را انگار رفته‌ایم اقیانوس. من‌هم شنیده‌ بودم از ماهی آب‌های آزاد که راهی میان‌بر هست که از این‌جا وصل می‌شود به گودالی در اقیانوس. حالا که دیگر هر شب، هر صبح، هر ظهر، هر غروبِ دیوانه، سفر می‌کنم به اشتیاق لحظه‌هایی که سُر خورده‌اند از میان دست‌هام، دیگر به‌تمامی مسافری هستم که برای پیش رفتن نه چمدان می‌خواهد، نه بلیط.»

 

کجاها با تو بوده‌ام؟ کنار باجه‌ی مطبوعات در آن خیابان بلند در دامغان یا توی ون کوچکی که ما را از کوچه‌های پرشیب سنگسر می‌برد به هتل بین دخترها و پسرهایی که مشغول ابراز وجود بودند، توی اتوبوسی که من را مثل تب‌کرده‌ها ترمینال جنوب پیاده کرد که حتا یادم نمی‌آمد چند ساعت نخوابیده‌ام، تو با من بودی. شبیه یک نقطه‌ی نیلی که باید روی این نقشه باشد تا هم‌پوشانی‌مان را نشان بدهد وقتی سرم را روی شانه‌ات گذاشتم.

 

این‌جای متن شکافی هست از نانوشته‌ها، مرضی که نمی‌گذارد بنویسم، هی تمام نوشته‌ها را مثل کُنشی سرکوب‌شده می‌فرستد ته‌مغزم. این شکاف را شاید تنها ازدحام تصاویری که از تو به ذهنم می‌آید پر کند، شاید ورم کردن شاهرگ احساسم به‌وقت بازگشت به خاطرات سفر اما با این‌همه می‌دانم ننوشتن از چیزی/ کسی هرگز به‌معنای خالی بودن از آن نیست. هرچند خواندن فاصله‌های سپید یک متن به‌اندازه‌ی خواندن افکار تو به‌وقت سکوت، بعید به‌نظر می‌رسد.

 

هربار که سفر می‌کنم انگار سلول‌های اپیدرمی‌ام را لایه‌ای تازه می‌پوشاند از تجربه‌ی تو، مثل دود سیگارت که روی سطح مرطوب لیوان بهارنارنجم می‌نشست و توی آن کافه‌ی شلوغ، ادراک من فقط بین لب‌ها و چشم‌هات جابه‌جا می‌شد تا توازن نگاه و صدات برهم نخورد، باقی دنیا دیگر وجود نداشت. حالا هم هنوز روی خطوط نقشه‌ای هستم که مرزهای بودنت را مثل ردیفی از سپیدارهای باریک و بلند مشخص می‌کند.