کاش یکی از هزارتا قناری خاموش در گلوی تو آواز بخواند
وی بابونه از موهام میریزد و من را میبرد به زمستانی که هرشب پشتداده به بخاری، دمنوش بابونه میخوردم، ارمغان تاریکی تماشا میکردم و به خودم میگفتم آدم میتواند در تمام ویژگیهای خودش بینهایت باشد. مثل مرد توی سریال که آنقدر عاشق بود که از خودگذشتگیاش بهترین پایانبندی را به فیلم داد. چند خط نوشتهام اما توی ذهنم فقط چند ثانیه گذشته و گلبرگهای بابونه لای تارهای درهم موهام ماندهاند. برخلاف ریزش فکرهام که قابلیت پاز شدن ندارند و نگه داشتنشان روی یک نقطه همانقدر غیرارادی است که باز و بسته شدن دریچهی میترال.
انگار زمان بهجای آنکه جلو رونده باشد، حالت سیّالی دارد که آدم میتواند به هر تکهاش سفر کند. شبیه بیلی پیلگریم که زائر زمان بود در سلاخخانهی شمارهی پنج، ولی لازم نیست آدم ترالفامادوری باشد تا بتواند در یک لحظه برود به روزی که آنقدر برف باریده بود که با هر قدم تا زانو در آن فرومیرفتم. ششساله بودم اما بازهم میشد که تو باشی تا بهجای درست کردن آدمبرفی تنهایی که تا چند روز بعد در تنهاییاش ذوب میشود آنقدر برفبازی کنیم که من در سپیدی برفی که روی شانههایت مینشیند، آب شوم. حالا که زمان در من شناور است میتوانم یاد تو را به تمام روزهای زندگیام ببرم و همهی عمرم را آغشته کنم به بودنت، تا وقتی درهای مترو بسته میشود اما شامهام هنوز لبریز از عطر توست، مأمور مترو که میپرسد: «جاموندین؟» جواب ندهم: «تنهایی رفت، من موندم.»
شاید اینکه هی دلم تنگ میشود، میگیرد، مینالد و احوال غریبی دارد برای این است که تو را در تمام شکلهایی که در طول زمان داشتهام مثل گردهی گلهای بابونه پراکنده کردهام و حالا که بابونهها را از لای موهام شستهام باید به مامان بگویم این داروهای گیاهی بیشتر از آنکه ریشهی موها را تقویت کند، ریشهی یاد تو را تقویت میکند، در توالی روزهایی که هرگز نبودی.