منم ز عالم و این گوشهی معیّن چشم
سازوکار دنیا با خیلی چیزها جور درنمیآید. مثلاً اگر وقت آمدن به دنیا، تمام فشارهای درونی را که مقرر شده در زندگی تجربه کنیم، فشردهشده به شکل سنگی روی سینهمان میگذاشتند که اگر طاقت نیاوردیم، همان اول مُهر برگشت بخوریم و اگر طاقت آوردیم بیاییم به دنیا، بهتر بود. حالا که اندازهی یک کویر کوچک ریگ و ماسه روی سینهام جمع شده از نسیمی که پراکندهام نمیکند، کلافهام. گوشی دست گرفتهام و هر چند دقیقه شمارهای را میگیرم که صاحبش ترجیح داده پاسخگو نباشد. بهجای بوقهای ممتد آهنگ پیشوازی را گوش میکنم که وزن ریگ و ماسههام را چند برابر میکند.
شاید خاصیت سحرهای طولانی و شببیداریهای کشدار است که آدم را پیش چشم خودش غریب و بینشان میکند. شاید نیاز به مؤمن بودنام به خدایی که حوصلهاش برای شنیدن دعاهام کم است، سخت کرده حال و روزم را، که هوای این روزها، بهترین زمان برای عاشقانه بافتن است، حتا اگر شالگردنی ضخیم شود تنگ دور گردنم. شبیه روزهای خیلی دوری که حسی من را وادار میکرد تا دعا بخوانم و به حال غربت آدمهای توی دعاهام گریه کنم و پشت هم فال حافظ بگیرم و شاهبیتهایش را کنار دفترم بنویسم. مثل این بیت که حاشیهی نوشتههای سال هشتادوپنجام همیشه بوده، انگار معشوقی نامرئی را با تمام وجودم عاشق بودهام؛ «نخستروز که دیدم رُخ تو دل میگفت/ اگر رسد خللی، خون من به گردنِ چشم».
پنج صبح که سعی میکنم با پوشاندن چشمهام بالاخره بخوابم هنوز صدای آهنگ پیشواز آن مخاطب بیپاسخ توی گوشم صدا میکند: «ازم نخواه با تو بمونم، تو هیچی از من نمیدونی، اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمیمونی». انگار روح ناصر عبدالهی میدانسته کجا خودی نشان بدهد تا حس کنم در آن لحظه باید بغلش بگیرم تا از فرط اشکهای مانده پشت پلکهاش دوباره نمیرد.