کمتر از بودن
حالا سایه است. کسی نمیبیند حضورش را. دیدنی هم نیست. گاهی تماشایی چرا. رفتش و آمدنش شبیه باد است که پرده را تکان میدهد آرام و باز برمیگرداند به جای قبلی، پیچدار و شناور. روی دستهاش خستگی است و کلمه است و صبوری است. روی لبهاش تنها آواز ممتدی از سکوت. قانوناش مثل عرفانهای شرقی کنارهگیری از دنیاست و باور دارد و یقین دارد که همیشه اینطور نبوده، از جایی شروع شده که مبدأش حالا بین تاریخِ چند جنگ پیدرپی با خودش گم شده است. قبلترها جنگجوی بیسلاح بوده، حالا اما سایه است.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۷/۱۶ ساعت توسط میس راوی