آدمی که نام همه‌ی گنجشک‌ها را می‌پرسد ارتباط پنهانی با شکوفه‌های یاس و اقیانوس‌های وحشی دارد. می‌خواهد بداند کدام یکی‌شان، پیش‌ترها در دوره‌ای که مصریان روی الواح سنگی شعر می‌سرودند، دخترکی بوده که قلب کوچکش باید اندازه‌ی چند اقیانوس وسعت داشته باشد تا بتواند عشق به مردی را که همواره شانه‌اش آشیانه‌ی اشک‌‌هاست، توی خودش جا بدهد. اصلاً اسم‌اش را نمی‌گذارم عشق، که کسی گمان نکند ادعایی هست و نه من مجبورم کلمات را به‌خاطر قالبِ متداول‌شان انتخاب کنم. اسم‌اش را می‌گذارم نیلا. یعنی حضور تو در من. جریان سپیدی‌هات در جوهر لاجوردیِ من.

می‌دانی که به‌جز تو می‌توانم از همه‌ی آدم‌های سیگاری بیزار باشم؟ پس نپرس چرا زیرسیگاری‌ها هنوز توی اتاق‌های یک‌تخته‌ی هتل‌ها پیدا می‌شوند. همان‌طور که همه‌ی صندلی‌های تک‌نفره‌ی اتوبوس‌هایی که از شهر تو بازمی‌گردند، به نام‌ من‌اند. چقدر تنهایی، چقدر تنهایی. اصلاً اسم‌اش را نمی‌گذارم تنهایی، اسم‌اش را می‌گذارم تیرگی. من از تمام دختران دست‌فروشی که با عشوه‌های از مدافتاده لباس‌زیرها را برای فروش بین ایستگاه‌های مترو می‌گردانند، مأیوس‌ترم. چقدر به نورهای محو و چراغ‌های ریز شهری که گم می‌شود، خیره شده‌ام و خیال کرده‌ام همین حالا هیولایی از درون، من را برای همیشه خواهد بلعید اما هنوز با اشاره‌ی گنجشک‌هایی که جیک‌جیک‌های‌شان را برای صبحِ عاشقانه‌ی آغوش‌ات کنار گذاشته‌اند، دوباره، دوباره، دوباره بر تمام تیرگی‌ها صبوری می‌کنم.