پشت آن زخمهای درخشان آبی
تحلیل داستان صورت آبی، نوشتهی هاینریش بل؛
یکی را میشناسم که میگوید اگر روی یک کاغذپاره نوشته شده بود «هاینریش بل» فوراً آن کاغذپاره را بخرید! نه اینکه موافق ارزشگذاری یک اثر براساس نام نویسندهاش باشم اما هاینریش بل تا آن اندازه خودش را به خوانندههایش ثابت کرده که بشود با حسی خوب و توقعی بالا سراغ داستانهایش رفت؛
داستان «صورت آبی» مثل بسیاری از آثار هاینریش بل درونمایهای ضدجنگ دارد و به زندگی آدمهایی که در خلال جنگ چیزهایی از دست دادهاند، میپردازد. شاید درونمایهی داستان در این جمله خلاصه شده باشد؛ «يکبار نوشته بود: مطمئن هستم جوانهای ما پيروز خواهند شد و از اينکه تو نيز يکی از آنهايی احساس غرور میکنم. من يکی از آنها بودم و احساس غرور نمیکردم.»
قسمتی از وجود راوی، زن و آنا با شدت درجهی متفاوتی قربانی جنگ شدهاند. تنها اثری که راوی از خودش در دنیای زنده میگذارد اثر سیگار بر کاغذدیواری اتاق تاریکش است. و منتظر چیزی است که خودش هم نمیداند. شاید امیدی واهی.
زن صاحبخانه با وجود آنکه غرامت سنگینی در جنگ پرداخته در جستوجوی حسی همدلانه، میکوشد تا بین خودش و راوی نقطهای مشترک پیدا کند و از این طریق پسرش را دوباره از توی عکسهای بهجاماندهاش بیرون بکشد اما موفق نمیشود. اما آنا یا همان صورت آبی، همان زخمی است که جنگ روی دنیا باقی میگذارد. و راوی بیش از هرکسی آن را درک میکند. کششی که به صورت آبی پیدا میکند از حسی عمیق میآید که راوی در پشت سنگرهای جنگ و در پوچیِ آنچه برایش میجنگیده پیدا کرده است.
پیش از دیدار راوی با صورت آبی عکسی را میبیند که کنار در نصب شده است؛ «به عکسی که کنار در نصب شده بود، چشم دوختم. درياچهی پرتالالويی با پریییی که از آب بيرون آمده بود و موهای طلايیاش را به نسيم سپرده بود، مقابلم گشوده بود. قسمتی از پستان چپ او را میديدم. گردن سفيدش کمی دراز بود و داشت به پسری که خودش را ميان بوتههای سرسبز پنهان کرده بود، میخنديد.»
آنا، دختری که صورت آبی صدایاش میکنند در این لحظه برای راوی تصویری از زیبایی بکر میشود و در جملهی بعد راوی این توصیف را پس از دیدن صورتِ آنا به خواننده میدهد؛ «صورتی پوشيده از زخمهای درخشان آبی.» زخمهای درخشان و دریاچهی پرتلالو، در ذهن خواننده تاثیری مشابه میگذارند. کلمات مشابه در ذهن خواننده به هم میرسند و تصویر دریاچه را به تصویر صورت آبی نزدیک میکنند.
انگار قرار نیست زخمهای صورت آنا، زشت و کریه بهنظر برسند. بلکه راوی از پس زخمهای درخشان آبی در همذاتپنداری عمیقی غرق میشود، مثل یک دریاچهی پرتلألو.
«زمانی بعد نمیدانم چه موقعی، درست قبل از آنکه دستگيره در را بگيرم و به آرامی باز کنم، آنا بخشی از وجودم شده بود. با صورتی پوشيده از زخمهای درخشان آبی. از قابلمهی روی اجاق گاز بوي قارچ پخته میآمد. در را باز کرده بودم و دستم را دور شانهاش حلقه کردم و خنديدم.»