تلخی هفتادویک درصد، بدون غُر زدن و عوارض بیرونی
سفر میکنم به پیادهروهایی که آخرین ذرههای نور روز را میبلعند و امپیفورم را روشن میکنم که خوب میداند کدام ترانهها را میان سکوتم جاری کند. چهطور ممکن است دو مخلوق که هرکدام را خدای متفاوتی آفریده اینهمه تفاهم داشته باشند در تبادل آواز و سکوت؟
در برابر آدمها اما کارم به جایی میرسد که امیدبهزندگی الف را با حرفهای توخالیام ببرم بالا. شاید برای اینکه دست از غُر زدن بردارد یا به این دلیل که حرفهایم را باور میکند. نمیدانم اگر کمی خودم را برایاش توضیح بدهم بلد میشود هرازگاهی هم محض خاطرِ خرابِ این همیشه خاموش هم سکوت کند. ازش بپرسم پیش آمده ساعتها به تَرَک سقف اتاقش خیره شود و از آنجا به تمام لحظههای عبور کرده از وجودش فکر کند و آخرش به این نتیجه برسد که حتا گریه کردن هم عادت آدمهای امیدوار است. و بهتر است آدم به درون خودش اشک بریزد. دنیا و بالشتهایش دیگر به اندازهی کافی خیس نشدهاند؟ حتا بهش بگویم که نزدیک گلوی بعضیها جایی هست که اشکهای درونی در آن چکه میکنند. اگر سر ریز کند آدم در خودش خفه میشود.
بهش بگویم بهجای همهی سکوتی که تحویلات میدهم تا دلت بخواهد درونام ملقمهای از صداهاست. همزمان هزار نفر دارند مونولوگهایشان را در من منتشر میکنند به امید اندکی توجه و من روی همهی این اصوات، آهنگی را جاری میکنم که از هدفونم پخش میشود تا خودم را از دیوانگیِ خودم نجات داده باشم. اما کی حوصله دارد اینها را به الف بگوید که در صورت گفتن هم با واکنش فوقالعادهای در حد یک جملهی تمیز عبرتآموز مواجه شود. پس همچنان به سکوتم ادامه میدهم و سفر میکنم به ترانههایی که شتکوار به تلخی هفتادویک درصد درونام میچسبد.