تو که با بلندترین درخت جهان نسبتی ابدی داری
یک. از مناسبتها خوشم نمیآید. فقط یاد آدم میاندازند که همهچیز دارد تکرار میشود. هر سال در یک تاریخ بیتغییر قدر پدر و مادرمان را بدانیم، برای معلم قدیمیمان تکستهای شعاری بفرستیم و کلیشههایی از این دست که همه از آنها باخبریم.
وقتی برای غنیمت شمردن جوانیام و تبریک روز جوان تکستی از آشنای دورافتادهای میگیرم، متعجبانه به مناسبتهایی که آدمها را «مجبور» به یادآوری هم میکنند، شک میکنم. چهقدر اینکه درگیر تعارفات و تشریفات و آدابِ توخالی هستیم حالم را بد میکند. اگر میدانستیم بیمناسبت به یاد آوردن کسی که عزیزش داری یا هدیهای که هیچ ربطی به تقویم و تاریخ ندارد یا دوست داشتنهایی که بیتوقع و تقاضایند چهقدر به خوشبختی نزدیکترند سرصبح اصلاً دست به گوشی نمیبردیم. مناسبتها شاید مخصوص آدمهایی باشند که برای چند پله «بالاتر» رفتن در دوستی و صمیمیت، دنبال سادهترین بهانهاند نه برای آشنایان دورافتاده که فقط به کلیشهها دامن میزنند.
صفر. نمیشود از رفتنم ننویسم. ننویسم همینطور که اینجا ایستادهام، رفتهام. همینطور که گنجشکها از لای شاخههای کاج پشت پنجره میپرند، رفتهام. همینطور که طرح کاشیها پشت پلک کسی محو میشود، رفتهام. [طاقت نیاوردم آن جملهها بمانند].
«بیا اسطوره شویم برای آیندگان. که اسطورهها آرامشی ماورایی میبخشند به آدمها تا میان اضطراب و درد دنیا قلابی شود برای چنگ زدن به خدایانی که شبیه انسانهایاند اما ضعف و محدودیتهای انسانها را ندارند. پس اگر تو خدای خاطرههای خیالی باشی و من الههی اندوهگین اعماق، میتوانیم برای هزارههایی که پس از ما میآیند اسطوره تازهای از زئوس و هِرا باشیم. تو که با بلندترین درخت جهان نسبتی ابدی داری برای خدا بودنم با آسمان پادرمیانی کن. من هم برای مرتبهی بلند تو پیش اورمزد دعا میگیرم.»
*
هِرا؛ همسر زئوس و الههی آسمانهاست.
اورمَزد؛ خدای یکتای رزتشتیها.