آه ، مرغ بی دریا .. یک جزیره تنهایم
این روزها کارم شده ایستادن پشت پنجره و نگاه کردن به آدمها به قیافه های ناآشنا و صورت خندان دخترهایی که از مدرسه روبرو می آیند و آن وقت کوچه پشتی ما میشود قرارهای مخفیانه شان پسرها معمولا طوری می ایستند که صورتشان را خوب می بینم و اگر به خودم باشد پنجره را باز می کنم تا بهشان بگویم که قدر لبخندهای همدیگر را بدانند ... اما تا بخواهم پنجره را باز کنم پشتشان را به من می کنند و ..
این روزها یادگرفته ام که گوش باشم حرف زدن را برای خودم ممنوع کرده ام پای صحبت همه می نشینم حتی زنی که توی اتوبوس نصف هیکلش را روی من می اندازد ، دختری که توی کتاب فروشی دنبال کتاب خوب میگردد و راننده تاکسی که کلی درباره سرطان ان هم از نوع حنجره اطلاعات دارد ...
این روزها یاد گرفته ام طوری گریه کنم که حتی خودم هم متوجه نشوم طوری که آب از آب تکان نخورد .. هرچند که با گریه کردنم توی دنیا چیزی جابجا نمی شود.. وای که چقدر غمگین بودن راحت است اصلا فکر می کنم که احتمالا راحتترین کار دنیاس که غمگین باشی حتی بدون دلیل ..
نمی دانم فرق این روزها را با روزهای قبلش چطور می توانم توضیح بدهم طوری که نه دلی بشکند ونه احساسی جریحه دار شود!؟