نگذارم نجابت دستها لکهدار شود
با دستهایی سیاه نشستهام به نوشتن. سه ساعت پیش مامان را نشاندم، موهایاش را شانه زدم، موجموج. بهاش میگویم چرا من که این همه شبیه توام این طرههای پریشان را ندارم؟ میگوید مهریماه باید موی صاف داشته باشد. این اسم را از یکی از سریالهای ترکی یاد گرفته و بهنظرش متولد ماه مهر میتواند لایق چنین اسمی باشد. اول یکبار افقی موهایاش را دسته کردم، بُرس رنگ را کشیدم و بعد یکبار عمودی. دلم میخواست زمانبر باشد و مجبور شویم به حرف زدن، مثل دو نفری که توی آسانسور میمانند و ناچارند به گفتمان. میگوید ببین! روی سر من حرفهای شدی. میگوید برایت مشتری جمع میکنم. میگوید سفیدا رنگ گرفت؟ و من بیآن که سفیدها را شمرده باشم، بُرس کشیدهام به پیچوتابشان. میگوید تا پنج سالگی یک دسته موی سپید داشتهام و با دست بغل سرش را نشان میدهد: «اینجات بود». میگوید چه ترسیده. دکتر برده، داروی گیاهی بسته اما بر موهای سپیدم بیتاثیر. میگویم من که یادم نیست. میگوید موهات مشکیِمشکی یک دسته سفید، بزرگ که شدی همه یکدست قهوهای شدند. میگوید دستهات رنگی نشن! و من از لمس این تارهای پیچان قهوهای دست نمیکشم.
حالا با دستهای سیاه مینویسم، یادم میآید پیش از این بارها نجابت دستها را لکهدار کردهام این سیاهی آمیخته میان خطوط، از ازل نبوده، بعدها کمکم که همۀ هستیام را ریختم در دستهام رنگهایی از این خطوط عبور کردند که خیلیها را یادم نیست، طیفی میان طولموجهای مرئی و نامرئی، پیدا و پنهان.
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۱/۰۷ ساعت توسط میس راوی
|