تو تمام زمینی، سبز و پُر سایه، من قاره‌ای کوچک، اقیانوسیه. تو باغبانی. تو چوپان رمه‌های تسلیم‌شده‌ای. ریشه‌هایم را می‌کاری. آغوش‌ات خاطره‌خیز می‌شود در سایش لحظه‌های پی‌درپی. گرفتار می‌شوم، اسیر. میان درزهای تودرتوی بلوزهایت. فلوت می‌زنی با لباس چوپانی‌ات و کیست که به رقص نیفتد خیال‌اش؟

تو شکنجه‌گری. تو آدم رانده‌شده‌ای، تو عصیان می‌کنی و ملائک از سجده بر تو پشیمان می‌شوند. عصیان می‌کنی و رام نمی‌شوم و رمه‌هایت فرار می‌کنند. تو ماکسی‌میلیانی، به خواب می‌روی سی‌صد سال، نمی‌میرم در نبودن‌های تکراری‌ات، جان می‌دهم در بی‌صبری بسیار. تو کشاورزی، درو می‌کنی هرزه‌گی‌هایم را. تو زمختیِ میان انگشت‌های ارابّه‌رانی در هزاران سال پیش و من سایۀ محو افتاده بر خاک‌ام، خاکِ خیس باغچه‌ای که تو در آن لاله می‌کاری به‌وقت نوروز.