اعتیاد به یک آغوش، به یک تَن، به یک صدا هزار برابر شدیدتر از اعتیاد به یک مخدر است. این را نمی‌دانم دانشمندان ثابت کرده‌اند یا بعدها قرار است ثابت کنند و آن‌وقت ما دریابیم چه پیش‌ترها خودمان می‌دانسته‌ایم. یادمان بیاید که بی‌خوابی کشیده‌ایم از سر همین اعتیاد، از سر این گره‌گره وصل شدن‌های نامرئی، هجابه‌هجا یک آوا شدن در میان خطوط تلفن و ادغام دو صدا.

دنیا را از همان اولین ترکیبی که در هم پیچید، بی‌ضمانت و بی‌دستورالعمل ساخته‌اند. بی آن‌که بدانی پس از رها شدن و فروغلتیدن در آشوبِ شدن‌ها ممکن است ناگهان بندها از تو بُریده شود، پی‌درپی. دنیا غافل‌گیر شدنِ مداوم است در عین کسالت. و من همان‌طور که از پله‌های مترو رو به نور آفتاب بالا می‌روم در عروجی که آلوده به کم‌خوابی شب گذشته است، یادم می‌آید که هرگز از توهم بودنش دست نکشیده بودم، توهم داروی آرام‌بخشی بود که لذت ژلوفن‌ را در نطفه خفه می‌کرد. و حالا که رو به مدیرعامل فلان موسسه فرهنگی نشسته‌ام و وُیس را روشن کرده‌ام تا همان‌طور که دستگاه صدای مرد را به حافظه می‌سپارد، میان سؤال پرسیدن‌هام، به ناگهان جدا ماندن از اصل خودم فکر کنم. اصالتم را گم کرده‌ام. درختی که بی‌ریشه، قرار است به سایش ذرات چوبی‌اش میان آروارۀ موریانه‌ها بیندیشد. من را باید به تخت ببندند نه برای آن‌که معتادِ ریشه‌داری‌ام که برای دیوانه‌ای که در من به انتظار وصل یار نشسته است، گیج‌ومجنون.