به آدم رانده‌شده از خود چه می‌گویند؟ در کامنت خصوصی نوشته تو که این‌قدر از خودمنزجری چرا نمی‌روی خودت را نفله کنی؟ دقیقاً هم نوشته «نفله» که آن حس له‌شدگی محض را برساند. ولی ننوشته چه‌طور، لابد فکر کرده خودم راهش را پیدا می‌کنم. شانزده ساله بودم. فکر می‌کردم سقوط محض نام وضعیت من است. بعد از آن را نمی‌دیدم. بعدی نبود، ادامه‌ای. فکر می‌کردم پیش‌تر نخواهم رفت، هر چه روی پنجه می‌ایستادم به تماشا، ته جاده پیدا نبود. فکر می‌کردم چه مفلوکم، کثیف‌ترین تجربۀ دنیا را به چشم دیده‌ام و چه‌طور می‌خواهم تاثیر آن را تا که تا مغز استخوان زندگی‌ام رفته بود، همه‌جا حمل کنم، سنگین بود.

رفتم حمام. تیغ برداشتم و کشیدم روی بازوی‌ام. می‌دانستم شاهرگ از مچ دست می‌گذرد اما ترس نگذاشت، هنوز زندگی شرف داشت به مرگ. هی کشیدم، هی عمیق‌تر شد، هی خونابه از تن‌ام سُر خورد و چاه تمام‌شان را بلعید اما زندگی من را نه. جای زخم مجبورم کرد به دروغ‌های مسخره، ولی ماندم. هیچ‌وقت آن‌ نقطه که حس می‌کنی آخر است، پایانه است، انتها نیست. هنوز راه‌ دارد تا برسی. آن تجربه هنوز با من هست، کهن‌سال شده‌ام در برخورد با تاثیر مکررش. هر چند فاعلش نبوده‌ام، راوی ناظرِ بی‌دست‌وپای شانزده ساله‌ای بودم که می‌دیدم چه‌طور یک اتفاق ذره‌ذره در بطن زندگی ریشه‌دار می‌شود، چه‌طور پیش می‌رود. شاید همه‌اش برای تجربه نامناسب در سن مناسب و یا تجربه مناسب در سن نامناسب بود، اما سعی کردم ثانیه‌های صبور از من بگذرند، پرپر زدن گاهی با دست‌به‌سینه نشستن تفاوتی ندارد. هنوز هم یک‌قدم آن‌طرف‌ترم را نمی‌بینم اما زندگی می‌کنم با آن رد عمیق بر بازوی چپ.