زیر پنجره‌ای دراز کشیده‌ام که تکه‌ای از شب را قاب گرفته. سایه‌ی درخت باریکی روی دیوار روبه‌رو افتاده و توی تاریکی هی می‌لرزد. غلت می‌زنم و تکست لیلا را می‌خوانم؛ «آن‌شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم، آن‌شب که اصفهان پر از طنين کاشی آبی بود». حتم دارم که قبل از تمام شدنِ جمله اشک‌هام ریخته‌اند روی بالشتی که مال من نیست. دلم برای تمام آبی‌های متروک می‌تپد، انگار خاطره‌ای را از دوردستِ ذهنم به یاد آورده‌ام، پتو را روی دهانم فشار می‌دهم. اشک. آن خاطره باید آن‌قدر خوب و ملایم باشد که آدم نداند بابت پیوستن‌اش به گذشته باید بخندد یا بگرید ولی می‌دانم که هیچ خاطره‌ای در کار نیست.

دلم برای گنجشک‌هایی می‌تپد که صدای‌شان همه‌جا هست، خودشان اما گم و ناپیدا. حس می‌کنم غمِ کوفتی‌‌ام دارد سقف کاشی‌کاری ذهنم را مثل باران اسیدی می‌خورد. اصلاً چه‌طور بند بغض‌ها به‌سادگی باز می‌شوند و من خودم را افتاده در زیر قاب سورمه‌ای رنگی از آسمان چهارباغ، محصورشده در هم‌پوشانی اندوه و شادمانی می‌بینم. مامان از آن‌طرف می‌پرسد پتو را روی خودم کشیده‌ام؟ نکند پنجره باز است و سرما بخورم؟ بی آن‌که تاثیر اشک در لحنم پیدا باشد جواب می‌دهم که هوای به این خوبی، مث بهاره.

آدم‌ها چه‌کار می‌کنند وقتی دلیل پررنگی برای اشک‌های‌شان ندارند؟ چه حس غم‌آلودی را بهانه می‌کنند؟ چه‌طور خودشان را برای خودشان توضیح می‌دهند وقتی که ناگهان بی‌هیچ دلیل، گل‌های خسته‌ی ملافه‌های بیگانه را به آبیاری شبانه می‌برند؟

طنین کاشی‌ها توی سرم می‌کوبد. لحظه از کوبش کاشی‌ها به ارتعاش می‌افتد. هزاران تصویر از من عبور می‌کند، هزاران گنجشک جیک‌جیک‌کنان راه می‌گشایند به قلبم و از آن‌طرف کتفم بیرون می‌روند. زبان‌گنجشک‌ها با ریشه‌های‌شان از مویرگ‌ها و نایژک‌هایم کنده می‌شوند. اشک دوباره کارکرد قدیمی‌اش را پیدا می‌کند و من سبک‌شده‌ام. آرام، بی‌وزن، مثل فضانوردی شناور در آن‌‌سوی جو زمین.

 

*

همه‌ی زخم‌ها شفا می‌یابند

بگو آمین،

همه‌ی آرزوهای خوشِ آدمی برآورده می‌شوند

بگو آمین،

و تو پس از برخاستن، برخواهی خاست

تو باید خاسته بیایی

که دوستت می‌دارند،

که دریا را به دیدار تو می‌آورند،

چند صباحی دیگر به آن روز بزرگ نمانده است،

فردا، پس‌فردا، همین‌الانِ خودمان حتا.

دعا کن عزیز خوب خودم

ما به آرزوهای آدمی، دعا می‌گوییم.

 

«سیّدعلی صالحی»