قطعیت بعضی اتفاق‌ها به اندازه‌ی مرگ نیست. نقطه‌ی آغاز و پایان‌شان مجهول است. همین‌طور اتفاقی بلوکی که در آن راه می‌روم پُر از آدم‌هایی است که چند روز قبل از تولدم مُرده‌ا‌ند. تنهایی با باد می‌وزد. سربازی بین دو بلوک ایستاده و یک دسته گلایول سفید را چسبانده به سینه‌اش: «گُل می‌خوای؟» جوابش را نمی‌دهم. از مرز بین دو اتفاق قطعی می‌پرم و اتفاقات چندپاره توی سرم پخش‌وپلاتر می‌شوند. آن‌ها به هیچ تاریخ دقیقی وصل نیستند و همین‌طور هر روز برای چند لحظه‌ی کوتاه یا بلند من را درگیر می‌کنند، از من سؤال‌های تکراری می‌پرسند، با جواب‌هام قانع نمی‌شوند، سرزنشم می‌کنند، محاکمه‌ می‌شوم و تا پای مجازات هم می‌روم اما اتفاق‌ها ناتمام باقی می‌مانند و فقط این نوشته را غمگین می‌کنند تا شما گمان کنید من در خلسه‌ی پرسکوت قبرستان به نیروی خودویران‌گر درونم بسیار فکر کرده‌ام و سرباز دوباره چشمک زده: «گل نمی‌خواستی؟» تنهایی مثل غبار روی قبرها می‌نشیند. اما من کم‌تر غمگین بوده‌ام و بیش‌تر بی‌تفاوت، فقط چند لحظه‌ی کوتاه گریه کرده‌ام، دوسه‌باری از خواب پریده‌ام، دل‌شوره امان‌ام را نبریده، فقط باید چند لایه‌ی تازه روی پوستم بیاید، تا مثل کرگدنی که به خیال یک خواب عمیق، خمیازه‌ی کش‌داری می‌کشد با اتفاقات ناتمامِ درون‌ام روز را به پایان برسانم تا شب از راه برسد. آن‌وقت من یک کرگدن شب‌زی خواهم بود که هرچند آنزیم‌هایی برای هضم این اتفاقات آزاردهنده‌ ندارد، لایه‌های شب را به خیال چند رؤیای بی‌دردسر و تمام‌شدنی پایین و بالا می‌رود بی آن‌که از خودش پرسیده باشد تنهایی در قبرستان چند نفر است.

 

 

*ارتباط متضادم را با تو چه‌طور وصف کنم، وقتی من بدم و تو خوب، من پست و تو بلند، من احمق و تو دانا، من حیران و تو بی‌اندازه، بی‌اندازه مهربان.

*عنوان قسمتی از آهنگ «Just Give Me a Reason».