رو به بادهای مخالف
بودا، خیلی هم بیراه نمیگوید که زندگی سراسر غمانگیز است. آنطوری که او زیر درخت انجیرش رو به مشرق مینشست حتماً چیزهایی فهمیده از اندوه این دنیا. مثل کسی که رو به باد مخالف ایستاده باشد، در بالاترین نقطهی دنیا. چیزهایی از من کنده شده، رفته با باد. بندهایی باز شده از من. چرا اینهمه چیزهای اضافه دارم همیشه؟ سر ریزند در من، احساساتی که برای جزئیات بیاهمیت دنیا قائلام. فقط باید چند رنگ ساده را بردارم. سفید و آبی و کمی هم خاکستری برای آن لحظههایی که تنها حقیقت زندگی، تنهایی است. جداً که هیچکس به اندازهی خود آدم دست به جنایت علیه خودش نمیزند. به غارت خودش برنمیخیزد و بارها خودش را به محاکمه نمیکشاند. آنطرفِ همه آزردگیها بادهای مخالف دوباره آدم را به خودش برمیگردانند. آنوقت زندگی سراسر رقص شیواست.
*شیوا؛ یکی از ایزدان اصلی در آیین هندو.