دراز کشیده بودم روی تخت دوطبقه‌ی پسرخاله‌هام و صدای یکی‌شان را می‌شنیدم که داشت با تفنگی، کسی را در تخت بالایی تهدید می‌کرد. آن‌قدر بی‌حوصله بودم که حتا نتوانم سرم را بچرخانم تا از توی آینه‌ی قدی گروگان‌گیری را تماشا کنم. این وضعیت خشونت‌بار اما تحریکم می‌کرد، من را می‌کشاند به خشن شدن. مثل بوته‌ی خاری که هنوز در صحرای کالاهاری زنده است و نخ حیات‌اش به همین سخت بودن‌اش وصل است. انگار همه‌ی چیزی که باید داشته باشی تا بتوانی هنوز نفس بکشی، سازگاری است. آن‌قدر دنیا چرخ می‌خورد و شکل آرزوها و باورهای‌ات تغییر می‌کند که دوباره در نقطه‌ای با طول و عرض جغرافیای متفاوتی می‌رسی به آن‌چه که پیش‌تر بوده‌ای. آن روزهایی که خواسته بودی دریچه‌ها و روزنه‌ها بسته بمانند و هیچ‌چیزی از دنیای بیرون متأثرت نکند. می‌فهمی که دنیا احاطه‌ات کرده، همین دنیای کوچکی که از هر طرف نگاه‌اش کنی، آن‌سوی مبهم‌اش به زندگی‌ات پیچیده، که آدم‌های‌اش مُدام عوض می‌شوند. مثل شخصیت‌‌های کتاب‌های داستایفسکی می‌روند و می‌آیند. با تغییر، بی‌تغییر. مؤمن‌تر، ملحدتر اما سازگار و گاهی این سازگاری با جدار نازکی از سرما و یخ بر روح‌ات به‌دست می‌آید.

می‌دانی که خوش‌بختی تنها یک لحظه‌ی کوتاه است و بعد از آن همه‌چیز دوباره همان پرهیب تاریکی است که بر قلب‌ات می‌نشیند. می‌دانی که زندگی‌ات تکه‌تکه‌هایی است که به قبل و بعد اتفاق‌های کوتاهِ خوشایندِ شادی‌بخش تقسیم می‌شود و تو باید از روی این تکه‌ها بپری، مثل قهرمان‌های پرش با مانع که فکر می‌کنی هر لحظه ممکن است، بیفتند. این پریدن‌ها، مثل جهش‌های ژنتیکی باعث بقای‌ات می‌شوند و حس می‌کنی گاهی سازگاری یعنی بازگشت به زمستان. بی آن‌که منتظر پُشته‌ای هیزم باشی تا سرما را، سرمای سخت را تحمل کنی.