داشتم لیست وسایل سفر را برای خودم می‌نوشتم که یادم آمد روزی همین‌جا، زیر یکی از پست‌ها وسایل سفر به اصفهان را نوشته بودم که شامل حجمی از خیال و خاطره بود و هُرم دل‌انگیز کاشی‌هایی که به استقبال می‌آمدند، کوله‌ای پُر از لبخند و یا شاید اندوخته‌ای از پریشانی. حالا بیرون از هر تخیّلی نشسته‌ام و چمدان باز است و وسایل سفرم را آماده می‌کنم. حتا با وجود لبه‌های تیز واقعیّت هنوز چیزهایی گره‌خورده به آن لیست خیال‌انگیز هست، مثلاً اشتیاق و یا شاید تصویری از شیخ لطف‌الله که مُدام جان می‌گیرد پشت پلک‌هام. هنوز که سپید بهم می‌گوید بانو و یا گاهی آبی جان صدای‌ام می‌کند من نیمه‌ی شکننده‌ی خیال‌ام را در بافت ظریف زندگی لمس می‌کنم که چه‌قدر به من متصل است و جدانشدنی؛ این خیال، این خیالِ همیشه خوب.