آيا همين نشانیِ ساده برای علامتِ علاقه کافی نيست؟
چهطوری است که هر چه میخواهم بنویسم راه میکشد به تو، به آن شب، به آن روز، به آن لحظهی بیتکرار؟ اصلاً یادم رفت که چهطور نارنجیهای خورشید دمغروب، قاطیِ کبودیهای شب شد. از بس که تو بودی. توی هر بند انگشتم یک اسب، افسار بریده، میخواهد بدود به دشت، شیههکشان. هرچه میخواهم بنویسم را پیشتر یکی نوشته، سروده، نقش زده، آنوقت منِ انحصارطلب همهی آنها را برای خودم میخواهم. تو خیال کن تمام سپیدیهای جهان، نانوشتههای مناند، تعبیرشان کن به رسم خودت. از سپیدی پیراهنات تا سپیدیِ زمینهی چادر گلدارم، چند تا داستان و افسانه هست. میان آن شکوفههای صورتی که صبوری میکردند تا من به بودنت «بله» بگویم، داستان کهنهای نهفته که باید کشفاش کرد. حالا پلنگی روی بازویام دنبال آهویی گذاشته. میدوند. آهو به دنبال گریزگاه و پلنگ در حسرت صیدی گریزپا. دستم را که زیرچانه بگذارم و بودنت را تماشا کنم، مسیر فرار آهو شیب برمیدارد، پلنگ میلغزد، هر دو در خال سیاه ساعدم فرومیروند. بوی دلتنگی اتاقم را پُر کرده، چرا بلوزت را سر چوبلباسی جا گذاشتی؟
من که هیچ بلد نیستم مستقیم و رکوراست چیزی بنویسم، ولی برای نوشتن اینکه تو چهقدر مرد من هستی، نیازی به جملههای مستقیم نیست. حالا همینجای صفحه که آبی و سپیدش به یک اندازه پیچکهای نیلی میسازند، قول بده همیشه به تو تکیه کنم.
*ازت ممنونم پولاددل.
*عنوان از سیّدعلی صالحی.