دلم برای خودم می‌سوزد که بالرین نیستم. نمی‌توانم دایره‌وار چرخ بزنم و بعد مردی مرا روی دست‌هایش بلند کند و تک‌نور صحنه روی سینه‌ام بتابد. دلم می‌سوزد برای خودم که کفش‌های صورتی باله ندارم تا بدوم و آن‌قدر دویدنم نرم باشد که نفهمم تفاوتش با پرواز قدر چند متر بالا و پایین بودن است. دلم به‌هم می‌خورد از این دست دل‌سوزی‌های احمقانه که لجن‌کشیده و آغشته به سلسه قوانینی که اگر یک‌قدم آن‌طرف‌ترش بایستی ممکن است به‌جایی برسی که دلت دیگر هیچ‌چیزی نخواهد! دلم می‌سوزد ولی. چرا آرزوهام مثل یخ‌های شناور بر سطح قطب شمال در حال آب شدن و محو شدن‌اند؟ چرا مثلاً تنها دارایی من و هم‌جنس‌‌هام [...] است که آخ از روزی که بر باد برود و دیگر چیزی نداشته باشم که به آن افتخار کنم. یک‌بار همکلاسی مجردم به همکلاسی متأهلم گفت: «تو که دیگه چیزی نداری برای از دست دادن چرا از ناامنی می‌ترسی؟» و من؟ متحیر شدم از این‌ حرف.

بگذریم اما، بالرین بودن آدم را خوش‌بخت نمی‌کند یا از بدبختی نجات نمی‌دهد، منم حرفم سر خوش‌بختی و بدبختی نیست. سر این است که مغز آدم هرجا عشقش بکشد می‌رود کاری هم به مرزهای جغرافیایی آدم ندارد، دست می‌گذارد روی ممنوع‌ترین موضوعات بشری، از جمله بالرین بودن!


*هدف‌تان این باشد که هیچ هدفی نداشته باشید، هیچ هدفی نداشتن از آن هدف‌هایی است که می‌شود راحت به‌ش دست پیدا کرد آن وقت بیایید و ببینید که زندگی چه باصفا می‌شود.

*من که خودم را سانسور نکرده‌بودم :|