نوشتن چه ناتوان است گاهی. نمی‌تواند هیچ توصیفی برای آن لحظه‌ای بسازد که دست‌هایش را می‌پوشی و چشم‌هایت سنگین خواب می‌شود. زمستان مورمورکنان از نوک انگشت‌هایت بیرون می‌ریزد و بهار از جایی حوالی گردنت آهسته در تمام تن‌ات پخش می‌شود. اصلاً هیچ جمله‌ای نیست که بشود با آن سیگار و سرفه و سورمه‌ای شب را تصویر کرد. پُک‌های عمیق او و ژست‌های مسخرۀ من. یک نخ سیگار که هی ردوبدل می‌شود لای انگشت‌های‌مان. و می‌پرسد چه‌طور می‌خواهم این لحظه را بنویسم؟ و من می‌خندم و نمی‌گویم نمی‌شود این لحظه را نوشت. ناتوانی در نوشتن این‌طور‌ لحظه‌ها که به‌ندرت و جداً به‌ندرت در زندگی‌ام اتفاق می‌افتد اعتراف سنگینی است؟ پس سکوت می‌کنم و دود سیگار را از میان لب‌هایم فووووت می‌کنم توی آسمانی که تاریکی‌اش را پهن کرده بالای سرمان. شاید شعر مناسب‌تر باشد برای نوشتن نگاهی که وقتی دارم حرف‌های بیهوده می‌زنم، طوری به من خیره می‌شود که انگار مهم‌ترین حرف‌های دنیا از دهانم بیرون می‌آید. بدا به حال انگشت‌هایی که هیچ‌وقت در پی شاعری نرفته‌اند، بدا به حال دست‌هایی که می‌توانستند پیانیست کنند صاحب‌شان را اما به کی‌بوردفرسایی رسیده‌اند.

شاید این ناتوانی مختص به من باشد، فراموشی این انگشت‌های ناسپاس است که خوشی‌های زندگی‌ام را زود از یاد می‌برند، قبل از آن‌که ذره‌های بلورین آن لحظه‌های زودگذر به مرز جمله شدن برسند. از یاد می‌برند، فِید می‌کنند و محو اما دلتنگی‌ها را هی بزرگ می‌کنند، زیر ذره‌بین می‌برنند، ازشان غول می‌سازند. آخ که چه ناسپاس‌اند این دست‌ها. همین دست‌های رقصان.


*اگر می‌خواهی من را عذاب بدهی یا مثلاً تنبیه‌ام کنی، از روش سایلنت شدن استفاده نکن. سکوت برای من عذاب نیست، عادت است. (این جمله فقط یک مخاطب دارد!)