یک باشهی غمگین پشت همهی نگفتنها
زندگی باید مثل بافتنی بافتن میبود. میدانستی تهاش چه چیزی دستت را میگیرد، شالگردن رنگیرنگی یا پلیور راهراه. ولی من فقط دارم میبافم، رجهایم بیالگویند و نمیدانم آخرش این زندگی قرار است دور گردنم بپیچد یا شانههایم را گرم کند. من یکطوره کجدار و مریزی دارم با متابولیسم هر روزهام همراهی میکنم بیآن که دربارهی بعد از آن مطمئن باشم. اگر بگویند ازین دو وعدهی غذاییات یک وعده را حذف میکنیم، اگر بگویند لازم نیست ازین لحظه به بعد به چیزنوشتههایت ادامه بدهی، اگر بگویند یادداشتهای روز یکشنبهات را دیگر نفرست، اگر آن تهیهکنندهی خزمغز بگوید تو نمایشنامه ننویسی دنیا جالبتر است، اگر رئیسم بیاید بالای سرم و بگوید از فردا دیگر با تو کاری ندارم، من در مقابل همهی اینها یک «باشه»ی غمگین تحویل میدهم و باروبندیلم را از دنیا جمع میکنم. و خلاص. شاید حتا در لحظهی تصمیم نمیدانم میخواهم با عواقب انتخابم چهکنم، حماقت و جسارت گاهی به اندازهی یک تار مو با هم تفاوت دارند.
شاید همهی اینها برای این است که آرزوهایم در قالب رئال دنیا نمیگنجند و زیادی انتزاعی و فانتزیطورند.
شاید هم من هدفی دارم، مثلاً سعی کنم نمیرم قبل از مُردنام، نگذارم حس کلیشهای افسردگی دامنم شود، بپیچد به پروپای زندگیام. شاید.
*انیمیشن La Maison en Petits Cubes را بارها و بارها ببینید. تصویر تنهایی از خود تنهایی قشنگتر است.
*عنوان، نام وبلاگیست که خواندنش را دوست داشتم، با کمی تغییر.