بوی باروت و بنفشه نمیدهد این نوشته
اسلحهات را زمین بگذار و بیا موهای من را بباف. حالا که دوباره این تارهای تاریک ترمهنشان به زیر کتفهایم رسیدهاند، بیا با انگشتهایت عبور کن، دوباره گره بزن نفسهایت را. بگو موهایم حسودی میکنند به لبهایم که هی عقب میمانند از بوسههایت. بمان سرباز، کمی خستگی بگیر در سرمای متراکم این تنگنای پر دلهره. تو نمیدانی دنیا سربازها را کمتر از مسافرانش دوست دارد. مسافرها میروند، مسافرها برمیگردند، مسافرها خسته میشوند، مسافرها حتا قبل از آنکه برسند، میمیرند. اما سربازها همیشه پشت دیوار آتش ایستادهاند. سربازها لباس جنگ سرزمینشان هستند. و من زنان غمگین بسیاری هستم که دستمال گلدوزیشدهام در مشت، به انتظار صدای چکمههای سنگین توام که این مه را کنار بزند، و تصویر چشمهای قهوهایت دو حفرهی تاریک سیلزدهام را روشن کند.
کاش کمی هم به من فکر کنی. به آن سیگار دونفرهای که قولاش را دادهای، یک پُک من، یک دم تو، یک پُک من، یک بازدم تو. کاش برایم نامهای مینوشتی با بوی باروت و بنفشه، مینوشتی چهقدر من توی زندگیات پخشوپلا شدهام، چهقدر بههم ریختهام هستیات را. من لباس اندوهم را درمیآورم، پهناش میکنم در آفتاب بیحوصلهی این فصل، تو پوتینهایت را پشت در جفت کن، به این نشان که سربازها همیشه ایستادهاند، حتا در مُردگی معشوقههایشان.