نقطه‌ای هست در دنیا، که گرده‌های دلتنگی‌ از آن‌جا می‌رویند و تمام بادهای موافق و مخالف از آن می‌گذرند و دنیا را به بی‌نظمی بیش‌تر می‌کشانند. آن نقطه پیشانی توست. باد بوی تو را می‌دهد، بوی گنجشک‌ها به وقت بال‌بال زدن، بوی پتوی کهنه‌ای که مسافری پس از تو روی خودش انداخته بود، بوی کاشی‌های هفت رنگ معرّق و بوی سربازی که یک شاخه گل سرخ توی جیبش گذاشت و رفت تا بادهای وزنده معلق و بی‌مقصد نمانند.

و من؟ نشسته‌ام روی صندلی چرخانم و این‌ها را می‌نویسم ‌که تو می‌گویی چرا این‌قدر هی درگیر کارم هستم و مدام به کارهایم فکر می‌کنم و جای تو در فکرهای من کجاست؟ و من جواب می‌دهم: اگه بهت فکر کنم داغون می‌شم. و می‌خندیم. خنده‌ی تو برای صداقت گفتار من است و خنده‌ی من؟ بماند برای بعد، بعد از روزهایی که یاد گرفتم خودم را بهتر توضیح دهم، بدون ایما و اشاره و ایهام، که خودم را طوری بنویسم که کسی را غمگین نکند، کسی را پرت نکند توی خاطره‌ای، کسی را نبرد به لحظه‌ای گزنده. شاید بعدها، نیمه‌شبی به تو بگویم که دیگر اصلاً به تو فکر نمی‌کنم، گاهی اتفاق‌ها قبل از نوشته شدن، می‌افتند، حتا اگر دروغ محض باشند.

می‌دانی؟ من فراری‌ام از جمله‌هایی که چنگک دارند، تیغ‌دارند و پشت‌شان خیس و مرطوب است. بیا حتا الکی‌تر از همیشه لبخندها را طوری تکثیر کنیم که کسی را یاد کسی نیندازد و پشت هر جمله و کلمه و حرفی که می‌زنیم یک مشت خاطره‌های معلق نباشد.

و فقط تو باشی و تمام بادها پریشانِ پیشانی تو باشند و هیچ‌کسی نباشد که از پس وزیدن هر باد، دلش بوسیدن پیشانی تو را نخواسته باشد.