من خاطرهها را میگردم تو جهان را بگرد
و انزوای سهدرچهار اتاق منم، که تکیه میدهم به خاطرهها و همه دنیا توی سرم جابهجا میشود؛
دیگر یادم رفته خیابان چهارباغ چه شکلی بود. درختهاش زبانگنجشک بودند یا نه؟ آن مغازهای که شلوارکهای کشی میفروخت کجای خیابان بود، بعد از مدرسه چهارباغ یا بعد از عمارت یا قبلاش. نمیدانم چندبار آنجا ایستادهای، یکی از آن روزهای عادی زندگیات بوده و تو ناگهان ایستادهای، نمیخواستی مثلاً فندکت را از جیبت در بیاوری و همانطوری که به آدمها نگاه میکنی، سیگارت را بگذاری گوشهی لبت و روشناش کنی، آخر تو که اصلاً سیگاری نیستی، تنها ایستادی تا چهارباغ تو را به یاد من بیاورد. من که همهچیز را فراموش کردهام برای خودم طوری آن خیابان را مجسم میکنم که خلوت باشد، که وقتی تو از عرضش میگذشتی، کسی نباشد که به تو تنه بزند، چیزی نباشد که حواست را از من پرت کند.
خاطرهها تنها مکانهایی هستند که زیاد به بازدیدشان میروم. و باقی مکانهای دنیا را گذاشتهام برای تو، که به تمامشان سربزنی، دوتا بلیط بگیری، یکی برای خودت و یکی برای یادِ من و هردو بروید به تماشا.
تو از سادگیِ خاطرههای دورافتاده بگویی برای یادم و من از سفر با دوچرخه تا دور دنیا یاد کنم و بعد ناگهان به یاد بیاوری همه اینها توی ذهن من است و نه توی واقعیت!
جهانگرد بودن به تو میآید، تو که تمام راههای دنیا را پشت سر میگذاری برای رسیدن به آوازهای از دسترفتهی گنجشکها، که بغضِ تمام ابرها را میبری پای کهنسالترین درخت دنیا فرومینشانی، برایت فرق نمیکند کجای جهان ایستاده باشی، سرت را که رو به آسمان بگیری جاذبهی زمین وارونه میشود و من میافتم. مثل یک اتفاقِ غمگین.
-کاش میشد چندوقتی اصلاً نباشم.