از پله‌ها که بالا می‌روم، صدایی می‌چرخاند سرم را سمت آشپزخانه‌ که رنگ‌کاری‌اش ناتمام مانده و می‌فهمم که غمگین‌ترین اتفاق دنیا را کشف کرده‌ام؛ گریه‌ی مامان توی تاریکی. شانه‌اش را می‌گیرم، می‌دانم برداشتن قوطی رُب را بهانه کرد تا از طبقه پایین بدود طبقه بالا و تنهایی گریه کند. من توی این گریه‌ها همراهی‌اش نمی‌کنم، دلم نمی‌آید، نمی‌توانم، جلوی مامان آن دختره‌ی نازک‌نارنجی و خیال‌باف نیستم، قوی می‌شوم، محکم و منطقی!

مامان دخترک پانزده‌ ساله‌ایست که بیشتر آرزوهایش سرکوب شده‌اند، گاهی هم انتخاب‌هایش طعم اجبار داشته‌اند، همین تازگی‌ها مامان‌بزرگ بهش گفته: تو که یه ذره به فکر من نیستی! خودتان را بگذارید به جای کسی که هیچ‌وقت فرصت بزرگ شدن نداشته، آن وقت خیلی راحت می‌توانید تکه‌های شکسته‌اش را توی خیسی صورتش پیدا کنید. می‌گویم: غصه نخور! حرفم احمقانه‌ است. برای کسی مثل مامان، غصه خوردن یک نیاز ضروری‌ست. من و مامان اشتراکات‌مان زیاد است، یکی‌اش همین درد ده ساله که دارد یازده ساله می‌شود، و هرازگاهی مامان را پشت دیوار آشپزخانه و من را زیر پتو به اشک می‌کشاند، یکی‌اش همین چهره‌ام که هر کسی می‌بیند، می‌گوید: «دختر فاطی خانومی؟ فتوکپی برابر اصل!» یکی‌اش همین سینوزیت داشتن و سردردهای دوره‌ای که مجبورمان می‌کند زنگ بزنیم و سفارش‌های جداگانه‌مان را کنسل کنیم. یکی‌اش همین فاصله مادر و دختری که پُر نمی‌شود بین ما با مامان‌هایمان. اما دست کم من این‌جا از مامان موفق‌تر بوده‌ام که با همه تفاوت‌هایی که داریم با او کنار آمده‌ام، شاید، شاید برای این‌که مامان هنوز دخترک پانزده ساله‌‌ایست، که دلش حمایت مادرانه می‌خواهد.

 

و چین‌های گوشه چشم‌ات

عمیق‌ترین باوری‌ست

که انکارش می‌کنم

به وقت لبخندت.