بوی برفی بازگشتن

برای آدمبرفیام که تن نمیدهد به آغوش اما دل میدهد به خیال؛
باور کنید چیزی که پشت پنجره میبارد برف نیست. خیالهای روشن و پنبهای آدمهاییست که باورهای خوبشان را از دست ندادهاند هنوز. آنهایی که ذرهذره آرزوهای کوچکشان را فوت کردهاند توی آسمان و توی دلشان دعا کردهاند که برسد به زودی آن روزِ خوب که تمام لحظههایش آبی است و ثانیههایش بلوری و بعد که پنجره را بستهاند، لبخند زدهاند و پشت کردهاند به غارهای یکنفرهی درونشان. پرده را که میاندازم مامان صدایم میکند و میگوید چرا زیر گاز را کم نکردهام و مگر من حس بویایی ندارم؟ و چطور نفهمیدم و این همه دود خانه را برداشته؟ بهش نمیگویم این دانههای سپید برای خاطر آدمهایی میبارد که برفیاند، حتا دماغشان هویجی است و لبخندشان قرمزِ قرمز و تنها بویی که حس میکنند بوی شکوفههای سیب است به جایش میگویم: یه بویی حس کردم، یه بوی ملایم!
آدم برفیها برای تهنشین شدن خاطره برفبازی در تن آبکیشان حاضرند تمام زمستان رو برگردانند از آفتاب. حاضرند از گرمای هماغوشی چشم بپوشند، حاضرند بایستند و زل بزنند به رکود زندگی اما مطمئن باشند که پشت پلکهای انتظار، تیلهی قهوهای چشمان از راه رسیدههاست. شاید من، کسی نباشم که یک شبانهروز تمام لبخند روی لبش باشد و اخم از بین ابروهایش پاک شود و با دست مسیر طلوع و غروب خورشید را به کسانی نشان بدهد که گمشدهی آسمانند اما میدانم این بویی که به مشامم میرسد بوی برفی بازگشتن است.
حتا اگر این بازگشتن فقط برای بانوی سپیدی باشد که «زمستان» صدایش میکنند.