با احترام به دخترک بهار؛ آوین

 

نمی‌توانم بلاگفا را باز کنم. چشم‌های آقای.ک شبیه عقابی تمام مانیتورم را رصد می‌کند. هر چند دقیقه یک‌بار با صدای زنانه‌اش دیالوگی را می‌گوید و می‌خواهد به یاد بیاورم مربوط به کدام کارتون قدیمی‌ست. می‌گویم ذهنم شلوغ است و خیلی چیزها از یادم رفته. اما خیلی چیزها هنوز در یادم هست. یادت هست تو هم وب‌نویس بودی؟ یادت هست وبت پُر بود از شعر؟ یادت هست برایت کامنت نمی‌گذاشتم تا حرص بخوری و من دلم خنک شود از کامنت‌های صمیمانه‌ای که برایت می‌گذاشتند؟ اما بعد وبت را حذف کردی، رفتی راهب شدی. رفتی توی یک صومعه خیلی دور تا اسم من را تا آخر عمر ذکر بگویی، می‌دانم. حتا، حتا اگر راهب نشده باشی توی همهمه‌ای که بعد از بیداری دنیا از خواب زمستانی‌اش در گرفت، تو بودی که تمام خیال‌های معلق را به من نسبت دادی.

فراداستانی که از تو شروع شد، به کجا ختم می‌شود؟ چرا این‌همه سوال می‌پرسم و تو بی‌جواب پشت می‌کنی به من تا وقتی آقای.ک پرسید این روزا چی‌کار می‌کنین؟ جواب بدهم هیچ و کمی زندگی. می‌دانستم بلاگفا جای دنیای سوررئال تو نیست. تو باید می‌رفتی. همان روزهایی که کامنت‌هایت را توی وبلاگ‌های دیگران می‌خواندم که نکند به جای «شما»، «تو» خطاب‌شان کنی، می‌دانستم این اندوه ماسیده بر چشم‌هایم از برای رفتن توست. آقای.ک دوباره چیزی گفته است که نشنیده‌ام. سرم را تکان می‌دهم: اوهوم. می‌گوید: واقعاً؟ جواب می‌دهم: آره خب! آه می‌کشد عمیق: ولی من دوست ندارم آلزایمر بگیرم، دلم نمی‌خواد چیزی رو فراموش کنم. فکرهایم را می‌گذارم روی پاز و با خودم می‌گویم:

در من فراموش نمی‌شود خاطره اولین برف زمستانی

با سردی دست‌های من در جیب‌های گرم تو،

و چه تلخ‌ می‌شود شیرینی حضورت

از پس رفتنی که بی‌بازگشت مانده است.

 

• وبلاگ بیست ‌و یک