زندگی جای دیگری است
من هر چه صبوری میکنم بر رفتنهایتان، باز هم نمیتوانم نگران نباشم! هرچند نگرانیام ریاکارانه و دروغی باشد. باورم نمیشود پروین رفته، که گوشیاش خاموش است و هیچ راهی برای پیدا کردنش ندارم و برایم دردناکتر است که هر دو در یک شهر هستیم و من این همه بیخبرم! دلم میگیرد و میدانم خودخواهیست که بخواهم با اجبار جلوی این اتفاقها را بگیرم.
پروین (فکر میکنی من بلد نیستم ازین کارا بکنم؟ دعا کن که دیگه همو نبینیم، چون من نمیتونم جلوی دستمو بگیرم که میخواد گوشتُ بپیچونه! یه خبر از خودت بده حداقل)، برگرد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۳ ساعت توسط میس راوی
|