دستهایت را برایم بیاور بانو
بیایم دستهام را کاغذپیچ شده برایت بیاورم، که خاطرات روزهای بیمن بودنات را بنویسی؟ میدانم که چهقدر کلمه داری برای نوشتن، که میخواهی بنویسی خیالبازی دیگر تسکین سادهی نبودن نیست و آنقدر برای تو سنگین است که تمام روز لباس جنگ میپوشی و اسلحه بردوش چشم در دخترکانی میگردانی که شبیه من نیستد و اگر هر کدام شباهت کوچکی با من میداشتند در رگبار نگاههای سردت تیرباران میشدند. هی من را یادت میآید که قوز کرده بودم کنج دیوار و آمدی و بوسیدیام و گفتی گُل موهات پیداست. قایم موشکبازی را باختم و خودم را باختم و تو را باختم و زندهگی را باختم.
بیایم لبهایم را ببافم به گونههایت، شبیه تار و پودی که پردهی شبهایت میشوند وقتی نمیخواهی به جای من خیرهی ماه باشی؟ سکوتام را بدهم به بلندای شبانهات که تا میتوانی در فکرم بمانی و کسی بر هم نزند تصویرهای ماتم را؟ که بنشینی تا صبح برایم شعر بنویسی، با یک ترجیعبند مداوم که دستهایت را برایم بیاور بانو.
بیایم سردی تنم را خنکای روزهای داغ تابستانت کنم؟ که اینجا همیشه سرد است انگار، که از وقتی نبودنت را آویختی به زندهگیام، فرو رفتم در تودههای منجمد زمستانی، که همیشه برف نشسته پشت پلکهایم، این سرمای همیشه را فوت کنم به صورتت که یادت برود به روزی که بغلم گرفتی و گفتمت: چقدر گرمی تو.
بیایم انگشتهام را بدوزم به موهات، تا قدم بزنند گندمزار سوختهی موهات را؟ که من آمدم و تو شعله کشیدی، پرتاب شدی در آتش و من گلستان تنم را برایت آوردم.
حالا که تو، برنمیگردی بر این رفتن، بگذارم من بیایم بر تو تا چشم زندهگی کور شود از برق دوبارهی مردمکهای تاریکم.