برای تویی که بیحوصلگیهام را لبخند میزنی
حالا اولین دقایق از تولد تازهی توست پرندهی من. اما به جای اینکه تو روی شانهام بنشینی و برایم آواز بخوانی همیشه من آوار شدهام روی شانههایت و اشک ریختهام.
امشب با اتاق، ساعت دیواری خوشحافظه، دوازده تا دُرنای کاغذی، قابهای روی دیوار و کاشی آبیات تولدت را جشن گرفتهایم. همین اندازه دلتنگ، همین اندازه باشکوه.
رفیق مداوم روزگار تاریک و روشنم دعا میکنم امشب قرص ماه مهمان دلت باشد.
دوستدار بیچون و چرای تو،
ششم خرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک کنار تنهایی و کمی اندوه بیسبب.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۰۶ ساعت توسط میس راوی