حالا که با هم زنده‌گی نمی‌کنیم

کاش دست کم با هم بمیریم

تا شاید این قبرستان مشترک

بدون هیچ جنگ و جدالی

ما را کنار هم نگه دارد

و برزخ ما شروع دنیای تازه‌ای باشد

برای با هم ماندن،

آن وقت شاید که من لبخند زدن را تمرین کنم

شاید اندوه را از ترس دوزخم فراموش کنم

شاید بخواهم یاد بگیرم، اشک‌هام را مهار کنم

اما،

کسی چه می‌داند که ما

در آن قبرهای تنگ و تاریک

باز هم تا حد مرگ یکدیگر را آزرده و دلگیر نکنیم

و فرشته‌های برزخی از ترس سیاه‌روزی ‌ما

از شانه‌هایمان قهر نکنند؟

پس همین‌جا دعایم را پس می‌گیرم

من باز هم مثل همیشه خودخواهم

و می‌خواهم به تنهایی،

در این قبرستان تک‌نفره

با هم بودن‌مان را خیال کنم.