گفتوگوی اتاق با لهجهی تنهایی؛
از اتاقِ گریه باز میگردم، با خودم گفته بودم؛ هی، تو! میشود که گریه نکنی هر بار که دانهبهدانهی سلولهات دارند اشکهایشان را مثل یک وزیکول کوچک بین میتوکندری و کلروپلاستت جابهجا میکنند؟ من کلروپلاست داشته باشم عجیب نیست، حتم دارم اجدادم درختان خمیدهای بودند که کنار تپهای بیابانزده روییده بودند. یک زمانی فتوسنتز هم در من اتفاق میافتاد. آن وقتی که کنار باغچه روبهروی آن ساختمان نیمهکاره دستم را گرفتی و من دوباره که به دستهام نگاه کردم سبزآبی بودند.
صبح دیگر نمیتوانستم روی صندلی بند شوم، با صدایی که به نظرم بلند میآمد گفتم: چرا اینقدر گرمه؟ خانم.ظ دستش را توی هوا معلق نگه داشت، مثل سرخپوستی که بخواهد جهت باد را تعیین کند و با همان لبخند ملیح همیشهگی ماسیده گوشهی لبش گفت: عزیزم کولر روشنه. دلم میخواست مقنعه را بالا بزنم، توی صورتم آب بپاشم، پاهام را بگذارم روی میز و با خودم تکرار کنم: به هیچی فکر نکن، به هیچی، به هیچی، به هیچی...
به خیالم گفتم: بیا سرت را بگذار روی زانوهام و بخواب، آرام بگیر، حرف نزن، خفه شو، اصلاً بمیر، فقط بمان همینجا، یادت نرود که هر جا بروی باز هم باید که برگردی همینجا توی همین کلهای که تحمل دارد به دیوار کوبیده شود و دم نزند اما تو که میروی پیِ ولگردی میماند چه کند. میشود یک کلهی بیخیال. میشود تمام کرهی زمین بدون اینکه آدمی داشته باشد. برگرد همینجا طفلِ من که من تو را زاییدم و حالا نشستهام به تماشای قد کشیدنات و چه کنم که دیگر جا نمیگیری در من...