بوی تو بوی همه چیزهای خوب است
یک. امروز یک نامه برایم آمد. بویاش کردم، بوی جوهر تازه خشکشده داشت. من همه چیز را با بوهایشان میشناسم و بوها به من تصویرهایی میدهند که شبیه اشکال هندسی گاهی ضلع دارند و گاهی دایرهایاند. بوی جوهر خشک شده شبیه یک صخره خیس است که رد پای یک مرغ دریایی هنوز بر آن مانده. نامه از سنندج بود، حوالی میدان آزادی. اسمم را نوشته بودند و توضیحاتی که باز هم نمیتوانستم حدس بزنم کسی که این نامه را نوشته چه شکلی داشته. چند بار با خودم تکرار کردم سنندج. باز هم خوب است توی همه شهرها اسمهای مشترکی برای خیابانها و میدانها وجود دارد و من فقط میدانم سنندج میتواند دوستداشتنی باشد.
دو. اولین سه ماه تعطیلی من همراه بود با قیچی کردن تمام عکسها از کتابهای درسی خودم و خواهرم، کتابهای اول دبستان و چهارم دبستان تصویرهای متفاوتی داشتند که تخیلم را زیادی قلقلک میدادند. امروز هم راوی درست اندازه راویِ هفت سالهی آن سالها بدخط مینویسد و هنوز هم توی تمام عکسها دنبال داستان میگردد. این صفحه زیادی بوی کودکی میداد آنقدر که تا بازش کردم نزدیک بود پس بیفتم.

سه. یادم نیست بعد چه شد، اما خیس بودم، آب تا گلویم بالا آمده بود دست دراز کردم تا به جایی چنگ بزنم، غرق شده بودم، سرم که در آب فرو میرفت ماهیهای ریز قرمز دورم جمع میشدند و به تنم نوک میزدند. من نقطهی کوچک متحرکی بودم در اقیانوسی که در من شناور بود. بعد اما سیاهآب مرا بلعید و شده بودم سیاهپوستی که تمام روز خروار خروار زغالسنگ را روی دوش میاندازد و میکشاند تا دماغهی کوه، به نوک کوه که میرسد همهی بارش را تخلیه میکند و به جایاش یک مشت شکوفهی سیب میگیرد. نگاهی به کف دستهاش میکند و بعد رو به باد همه شکوفهها را فوت میکند. شکوفهها توی آسمان ریز و ریزتر میشوند آنقدر بالا میروند که توی آسمان پر از درخت سیب میشود بعد دوباره سیاهپوست و نوک کوه و شکوفههای سیب خیس آب میشوند و نوک بینیام میسوزد. پتو را روی سرم کشیدم و فکر کردم وقتی خودم «یک غلطی» کردهام چرا باز دارم هقهق میکنم؟
زبانِ گنجشکها را بلدی؟ وقتی میخواهند گریه کنند بالهایشان را پوش میدهند و میروند روی بالاترین شاخه، رو میکنند سمت جایی که هیچ اقیانوسی توی چشم نباشد، و یا حتا چشمی که هزار اقیانوس را در خودش جا کرده بعد از کنار منقار کوچکشان بلورهایی بیرون میزند که دل گنجشکیشان را کوچک و کوچکتر میکند.