دستم را می‌گذارم روی قلبم، نوک انگشت اشاره‌ام را می‌چسبانم به نوک انگشت شصتم و بعد اشاره می‌کنم به روبه‌رو، به جایی که شما نشسته‌اید و این‌ها یعنی؛ دلم یک ذره شده بود برای شما.

نمی‌دانم کجایم و این یعنی حتا ممکن است که قبل از این جایی بوده باشم حوالی تلخ و اخم‌های تو. دستهای لال شده‌ای دارند این جمله‌ها را می‌سازند که بین مه غلیظی از اندوه گرفتار شده‌اند.

از کجا بنویسم وقتی نمی‌دانم کجایم؟ کاش کسی بود دستم را می‌گرفت و می‌گفت بنویس حالم خوب نیست، بنویس ژلوفن ندارم، بنویس لال بودن هم عالمی دارد و زیپ دهانم اگر بسته می‌ماند بهتر نبود؟

حالا دست‌هام را می‌کشم روی چشم‌هام، لب‌هام را کجکی می‌کنم، صورتم را منقبض می‌کنم و این‌ها یعنی؛ دارم خفه می‌شوم از بغض.