باز هم برف بود. مامان دست‌های شش سالگی‌ام را می‌کشاند در برهوت برف‌گرفته و من زانو از برف بیرون می‌آوردم و باز فرو می‌بردم در برف. مربی صورتم را توی دست‌هایش گرفت و گفت: چقدر سردی. مامان تند و باعجله لباس‌هایم را عوض می‌کرد. دامن چین‌دار، روسری تور، کفش‌های مخمل پولک‌دوزی شده. پرنده‌ای نوک می‌زند به خوابم. مرد اسکیمو نوشته‌هایم را بلند بلند می‌خواند. صدایش خشن است، بدون آهنگ و کشش.

هوایم یخبندان، گلویم باد کرده. نامه می‌نویسم برایت تا آغوشت را پُست کنی، مربی با دست اشاره می‌کند که یعنی شروع کنم. دست‌هایم را در هم قفل کرده‌ام، شاید کسی در گوشم گفته بود که بعدها قرار است بنویسم این روز را و باید دقت کنم چیزی جا نماند بین فصل‌های تکراری. کسی با صدای من بر طبلی ضرب می‌گیرد. مربی به نوبت همه را روی صحنه می‌فرستد، دست‌هایم از هم باز می‌شوند، بالا می‌روند و پایین می‌آیند، راوی بودم هنوز و داستان را از همین‌جا شروع کرده بودم، جایی که مرد اسکیمو کلمه‌هایم را به جای دانه به پرنده‌ها داد تا هر کدام آوازی سر بدهند از دلتنگی. حالا من، اینجایم.