اینجا کسی خوابش را سپرده به ماهیها
سرت را که کج میکنی، انگار من سُر میخورم در نگاه تو. اتاقم خانه کوچک ماهیهاست، وقتی پوست لیزشان را میکشند به دستهایم، میفهمم تشنهاند، توی کوزه سُفالی آب میخورند و برایم شعر میخوانند با لهجه ماهیهای اقیانوس آرام. من بیشتر اوقات خوابم، بیشتر اوقات کتابم دمرو افتاده و من لای اولین صفحاتش گیر کردهام. میخواهم خواب ببینم که تمام زمین را برف گرفته، من قطب جنوبم و تو روی خط استوا، روی گرمترین نقطه زمین ایستادهای و برای آدمبرفیام داستان پرواز اولین پرنده را میخوانی. اینجا باید امن باشد و آبی، تا بشود خواب دید و خوابها را موبهمو نوشت.

هیس! میخواهم بخوابم باز. در دلم زخمی بود که تا خواستم بنویسم سر باز کرد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۳۰ ساعت توسط میس راوی
|