سرت را که کج می‌کنی، انگار من سُر می‌خورم در نگاه تو. اتاقم خانه کوچک ماهی‌هاست، وقتی پوست لیزشان را می‌کشند به دست‌هایم، می‌فهمم تشنه‌اند، توی کوزه سُفالی آب می‌خورند و برایم شعر می‌خوانند با لهجه ماهی‌های اقیانوس آرام. من بیشتر اوقات خوابم، بیشتر اوقات کتابم دمرو افتاده و من لای اولین صفحاتش گیر کرده‌ام. می‌خواهم خواب ‌ببینم که تمام زمین را برف گرفته، من قطب جنوبم و تو روی خط استوا، روی گرم‌ترین نقطه زمین ایستاده‌ای و برای آدم‌برفی‌ام داستان پرواز اولین پرنده را می‌خوانی. اینجا باید امن باشد و آبی، تا بشود خواب دید و خواب‌ها را مو‌به‌مو نوشت.

هیس! می‌خواهم بخوابم باز. در دلم زخمی بود که تا خواستم بنویسم سر باز کرد.