بر مدار دایرهای ناتمام
همین حالا که از پنجره بیرون را نگاه کردم دیدم که دارد شرشرکنان میکوید. من این کوبیدنهایش را دوست دارم، یادم میاندازد که باید بکویم بر در و دیوار این دنیا. این چند روز فیلم میدیدم. همین. ساعت چهار که میرسیدم، ناهارم را میگرفتم توی دستم و روی صندلی جلوی مانیتور میخوردم و فیلم میدیدم.
توی این چند روز چند بار دفترچه کوچکم را از توی کیفم درآوردم و طوری که کسی نبیند شروع کردم به نوشتن. نوشتن که نبود، حرکت بیهدف خودکار بود روی کاغذ و خب نتیجهای هم نداشت..!
در مورد خودم کشفی انجام دادهام؛ هراز چند گاهی همه دنیا را سیاه مطلق میبینم. این تکرارها به من میگوید که بخشی از زندگیام بر مدار یک دایرهی ناتمام رسم شده است که میچرخد و دوباره میرسد بر سر همان نقطه. حتا بدون فراز و نشیب. این فقط بخشی از زندگیام را به یادم میآورد که به حال و هوای این چند روزم خیلی نزدیک بوده است. پس توی اینجور وقتها حال من را به حساب شکست عشقی یا هر چیزی مثل این نگذارید، وقتی کسی حال زندگی کردن نداشته باشد تنها علتش نمیتواند این باشد. توی این وقتها میخواهم به دنیا، به زندگی و به زمان، بگویم یک لحظه بایست فقط یک لحظه، آن وقت که ایستاد چشمهایم را ببندم و نفس عمیقی بکشم و بگویم: خب حالا ادامه بده.
دلم برای کتابهای سلینجر، قورباغههای سبزِ با لکههای سیاه، آفتاب تابستان، خوابیدن تا ساعت ده، بستنیهای شاتوتی، صدای کرررکررر درناهای تاجقرمز و شعرهای حسین پناهی تنگ شده است. نمیدانم چطور میشود همه را یکجا بغل کرد و برد توی خلوتی نشست و یکجا بلعید!؟
+ گمان کنم این آهنگ مناسب این روزهاست.