یک دقیقه سکوت میکنم
دلم یک دفعه گرفت. انگار پایم سُر خورد و تالاپ افتادم در یک گودال آب گرفته، اصلاً شاید دل برای گرفتن خلق شده مثلِ ...
بگذریم؛
پاییز گرامی، عالیجناب نارنجی، لطفاً زودتر جل و پلاستان را جمع کنید و بروید به گمانم تاثیر حال و هوای شما بر روی در و دیوار نازک دل ماست که اینطور ساده و بیدلیل میگیرد و کوچک میشود. من که حتا پایم را روی برگهای زردتان نمیگذارم، من که هر کلاغی میبینم برایش دست تکان میدهم و راهم را کج میکنم تا ترس برش ندارد باز هم باید این طور بیهوا دست بگذارید روی دلم؟
این حوالی کسانی هستند که هر روز با غصهها زندگی میکنند، شب که میخوابند برای اندوهشان لالایی میخوانند و مدام سکوت میکنند. وقتی که میپرسی حالت چطور است میخندند و میگویند خوبم. باز شما باد را فوت کنید و بکوبید به پنجرههامان ما چه غم داریم از پاییز؟ درد ما درد دیگریست. رنجهایمان را میچسبانیم به اسم پاییز تا بگوییم فصلی و زودگذرند. فصل که تمام شود غصهها هم میمیرند. کاش ناکجاآبادی وجود داشت که ما باروبندیلمان را میبستیم و میرفتیم آنجا. آنوقت دیگر لازم نبود دست به دامن پاییز شویم. کسانی هستند که از غمهایشان حرف نمیزند، خویشتندار و بزرگاند، مثل من نیستند که تا دلشان گرفت بلاگفا را باز کنند و جملهها را ردیف کنند و به خورد دیگران بدهند. فقط یک دقیقه سکوت، برای دلهایی که این غصههای پنهان را سربسته و خاموش در خودشان دفن میکنند...
ذهنم همینطور بیحساب و کتاب از یک موضوع میرفت سراغ موضوع دیگر. آنقدر میان شادی و غم در نوسان بودم که ذهنم دیگر از این سفر فرسوده شده بود. تقریباً هر چیزی میتوانست باعث این نوسان شود: موجهه ناگهانی با گذشته، لبخند اتفاقی یک غریبه، نوری که روزها توی پیادهرو میافتاد. تلاش کردم به توازنی در وجودم برسم، اما فایده نداشت. هیچ چیز ثبات نداشت، همه چیز آشفته و نامعقول بود. مونپالاس/ پل استر